close
تبلیغات در اینترنت
 love you for ever_15
loading...

دنیای داستانها

 لیام می دویید طرف اتوبوس. لیام:دنییل؟دنییل؟کجایی؟ همون طور که اطرافو نگاه میکرد چشمش به دنییل که کنار اتوبوس آتش گرفته بود افتاد. رفت طرفش که بلندش کنه که یه دفه...............بوم!! همگمون:جییییییییغغغغغغغغغغ!! جاستین:لیام...!!ننههههه!! چند دقیقه بعد من که هنوز به بیرون نگاه میکردم دیدم…

آخرین ارسال های انجمن

love you for ever_15

 لیام می دویید طرف اتوبوس.

لیام:دنییل؟دنییل؟کجایی؟نگران

همون طور که اطرافو نگاه میکرد چشمش به دنییل که کنار اتوبوس آتش گرفته بود افتاد.

رفت طرفش که بلندش کنه که یه دفه...............بوم!!

همگمون:جییییییییغغغغغغغغغغ!!

جاستین:لیام...!!ننههههه!!وقت تمام

چند دقیقه بعد

من که هنوز به بیرون نگاه میکردم دیدم لیام داره با صورتی خونی و سوخته با دنییل به طرف اتوبوس میاد.

من:جیییییغغغغغغغغغغ!!استرس

نایل بغلم کرده و گفت:چی شده؟

خیلی آروم گفتم:لیام......!

نایل:چی؟تعجب

و به بیرون نگاه کرد.دید لیام داره میاد طرف اتوبوس.

بلند گفت:بچه ها لیام....داره میاد.

همه ی پسرا از اتوبوس پیاده شدن تا برن کمک لیام.


1ساعت بعد

رسیدیم به بیمارستان.بیشتر دخترا رو بردن به بخش اورژانس.همه ی پسرا با نگرانی نشسته بودن.وضعیت سحر و مهشید و آیسان هنوز مشخص نبود اما من پام شکسته بود.

من توی یکی از اتاق های بیمارستان بستری بودم.نمیدونستم وضعیت دوستام چطوریه.برای همین خیلی نگران بودم.

.

.

.

دکتر از بخش اورژانس اومد پیش پسرا.

دکتر:خوب!وضعیت بیشتر دخترا به جز 3 نفر خیلی خوبه.تا پس فردا میتونن مرخص شن.میتونید زنگ بزنید به پدر و مادرشون.لبخند

زک:ببخشید آقای دکتر میتونم بپرسم کیا وضعیتشون خیلی بده؟

دکتر نگاهی به دفترش کرد و گفت:ام..یکی خانم سحر و خانم مهشید.

جاستین:چییییی؟مهشید؟خنثی

دکتر:بله.خیلی متاسفم ولی خانم مهشید تو کما رفته.ناراحت

_ای وای!وقت تمام

لیام هم که زخماشو بسته بود اومد نزدیک دکتر و گفت:حال سحر؟؟

دکتر:متاسفم بچه ی ایشون افتاده....

پسرا:بچه؟؟

لیام:سحر بچه داشته؟سوال

دکتر:بله.ایشون 3ماه باردار بود.

همه ی پسرا اینطوری به لیام نگاه میکردن:ابرو

لیام به دکتر گفت:الان بهوش اومده؟

_بله.میتونید ببینیدش.اتاق 25.

_وضعیت اون یک نفر هم هنوز مشخص نیست اما اسمشون آیسانه.

همه ی پسرا به زک نگاه کردن تا عکس العملشو ببینن.اما زک با ناراحتی زیادی به جاستین نگاه کرد و اشک تو چشماش جمع شد.

تو اتاق نشسته بودم و از اون ماجرا هیچ خبری نداشتم تا اینکه نایل اومد تو.

من:نایل؟حال بچه ها چطوره؟

نایل که نمیخواست ناراحت بشم گفت:ام...نگران نباش.حالشون خوبه.

_خیالم راحت شد.میتونم ببینمشون؟

_نه نه نه!الان نمیتونی.

اتاق سحر

تق تق تق

سحر:بفرمایید تو.

لیام از در اومد تو.

سحر حواسش به لیام نبود و گفت:آقای دکتر من میدونم بچم افتاده ولی...

لیام با عصبانیت گفت:پس تو میدونستی که بارداری و هیچی بهم نگفتی؟

سحر یدفه نگاهی لیام کرد و گفت:ااا!لیام تویی؟چرا دستات سوخته؟چی شده؟

لیام داد زد و گفت:بحث رو عوض نکن.برای چی بهم نگفتی بارداری؟

_داد نزن.خودمم مطمئن نبودم.

_حتی اگر هم مطمئن نبودی باید بهم میگفتی.

سحر با عصبانیت و لحن خاصی گفت:باشه.میخوای کلشو بهت بگم؟پس خوب گوش کن........................

dorsa بازدید : 118 سه شنبه 29 اسفند 1391 زمان : 16:00 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط Dorsa در تاریخ 1392/1/15 و 11:45 دقیقه ارسال شده است

چشم پریساجون.این دفه بیشتر بهش هیجان میدم!!شکلکشکلک

این نظر توسط parisa در تاریخ 1392/1/12 و 14:12 دقیقه ارسال شده است

عزیزم برای بخش بعدی کمی هیجان بهش بده.
چون این سری زیاد جالب نبود.
ولی بازم ممنون.

این نظر توسط Dorsa در تاریخ 1392/1/10 و 19:32 دقیقه ارسال شده است

مرسی از نظراتتون دوستای عزیزم!!عاشقتونم!!عیدتون مبارک باشه!!شکلکشکلکشکلک

این نظر توسط bita در تاریخ 1392/1/8 و 21:04 دقیقه ارسال شده است

سلام درسا سال نومبارک
ادامه داستانو زودتربنویسشکلکشکلکشکلکشکلک

این نظر توسط ice در تاریخ 1392/1/8 و 15:41 دقیقه ارسال شده است

dori man asheghe dastanemooonam...merC eghshamشکلکشکلکشکلک

این نظر توسط roya در تاریخ 1392/1/2 و 23:16 دقیقه ارسال شده است

سال نوت مباررررررررررک عزیزم سال خوبی داشته باشیشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک

این نظر توسط roya در تاریخ 1392/1/2 و 23:12 دقیقه ارسال شده است

وااااای بچه؟شکلکمرسییییی عسیسم خیلی خوشمل بودمث همیشه تک بودشکلکشکلکشکلکشکلک

این نظر توسط Niloo.N در تاریخ 1391/12/29 و 22:21 دقیقه ارسال شده است

درسا جونم مثل هميشه عالي بود شکلک
بعدي لطفا زودترشکلک
سال نومباررررررررررررررررررركشکلک

این نظر توسط princess of darkness در تاریخ 1391/12/29 و 19:16 دقیقه ارسال شده است

واييييييييييييييييييييييييييييي
وايييييييييييييييييييييييييييييييييييي
بسي هيجاني شد
بدو بذار
بچه؟؟

این نظر توسط زي زي در تاریخ 1391/12/29 و 17:44 دقیقه ارسال شده است

واي بچه داشت؟شکلکخداي بزرگ خيلي قشنگبودسال نوت مبارك عزيزمشکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 134
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 256
  • بازدید ماه : 688
  • بازدید سال : 3,022
  • بازدید کلی : 157,921
  • کدهای اختصاصی