close
تبلیغات در اینترنت
 who i am???-part3
loading...

دنیای داستانها

وااای یکدفعه ازخواب پریدم نزدیکای صبح بودیکم درس خوندمو راهیه مدرسه شدم خیلی فکرم مشغول بود توی مدرسه النا ولکنم نبود دم ودقیقه سوال میپرسیدمنم بهش جواب میدام دوست نداشتم بهونه دستش بدم سریکی ازسوالها دنیل:حامداین سوالو ازاین راه بری آسون تره ها.... تامی:حق بادنیه این راهی که…

آخرین ارسال های انجمن

who i am???-part3

وااای یکدفعه ازخواب پریدم نزدیکای صبح بودیکم درس خوندمو راهیه مدرسه شدم خیلی فکرم مشغول بودیول

توی مدرسه النا ولکنم نبود دم ودقیقه سوال میپرسیدمنم بهش جواب میدام دوست نداشتم بهونه دستش بدم سریکی ازسوالها

دنیل:حامداین سوالو ازاین راه بری آسون تره ها....سوال

تامی:حق بادنیه این راهی که میری خیلی طولانیه

من:خوب ازاین راه بهتره(اصلا ازروقصد دارم از این راه میرم)

النا:مگه من مرض دارم که ازراه طولانی برم

دنیل:میخواین من براتون توضیح بدم...خوب شماباید اینا...

النا:آقادنیل آقای جکسون گفتن بایدآقاحامدبه من درس بدهشیطان

من:دنیل پیشنهادکرد ازاین راه برین پس خودشم بهتون یاد میدهگریه

دنیل:خجالت

النا:یعنی نمیخواین به من درس بدین؟؟خنثی

من:دقیقا...باریکلا به دخترچیز فهمفرشته

النا:خوب به من چه آقای جکسون گفتن شماباید به من درس بدیناز خود راضی

من:آقای جکسون بخوره توسر من .....کنهدروغگو

وزدم ازکلاس بیرون

النا:چرا این رفیقتون این شکلیه؟؟

تامی:امروزحالش خوب نیست

دنیل:اونو بیخیال بیاین تامسئله رابراتون توضیح بدم

النا:خودم بلدم....عصبانی

دنیل:تعجب

تامی:وقت تمام

النا:تلافی کاردیروزشو سرش درمیارمعصبانی

تامی:چیزی گفتین؟؟

النا:نیشخند

وسطهای زنگ تفریح دوم بود داشتم میرفتم آبخوری که چندتالات ولوت های سومی اومدن طرفم منم داشتم بدون محل ردمیشدم که یکیشون بهم طعنه زدو هولم داد طرف دیوار

روبرت سردسته شون:هی بچه خوشتیپ برا چی سرآبجیه ما دادکشیدی؟؟

من:من..!!!اصلا آبجیه شماکی باشن؟؟؟متفکر

که دیدم النا زارزار گریه میکنه وازپشتشون میادبیرونگریه

من:من سرش داد نکشیدم....بکش کنار کاردارمچشم

سام:پس چرا آبجیه ماداره گریه میکنه..از خود راضی

من:حتماسرش خرده به یه تخته سنگی من چمیدونم ازخودش بپرسد

روبرت:سرت به تنت زیادی کرده زیادی حرف میزنی ...یالاهمین حالاعذرخواهی کن

من:به من چه واومدم

راهم بکشم برم روبرت هولم دادبه زمین که همون لحظه صدای النا راشنیدم گفت نه ویه مشت خوابوند توصورتم به طوریکه دهنم پرازخون ش اومدیکی دیگه بزنه جاخالی دادم وهولش دام سمت دروار وتف کردم توصورتش وفرار کردم

آخرای زنگ تفریح بودمعلم جغرافی مون آقای دیگوری داشت میرفت سرکلاس منم دویدم سرکلاسو نشستم سرجام که تامی که پشتم بود سرم شکسته دیدم النابا آقای جکسون داشت وارد کلاس میشدمنم همون لحظه چشام سیاهی رفت وافتادم روزمین وهیچی نفهمیدمآخ

...

تابیدارشدم نامادریم آریانا:چه عجب بیدارشدی

من:خواب

آریانا ادامه داد:دوستت چندساعتی بالاسرت بوداین پاکتم برات گذاشت

من:دوستم ببینم پاکتو

تا اسم النارادیدم پرتش کردم اونورکلافه

آریانا:چه دخترخوبی بود....چیکارمیکنی دیونه؟؟قلب

من باکنایه:چه دخترخوبی بود !!!!!شمن منه...

آریانا:ازبس احمقی دختربه این خوبی....لیاقت نداری

(آی حرسم میگیره همیشه طرف دوستامو میگیره نه منا)

سرمو باندپیچی کرده بودند خیلی سردرد داشتم نشستم کتاب خوندمو دوباره وغذاموخوردم چون فرداکاری نداشتیم دوباره روتختم ولوشدم کلا حرفای ویلی رافراموش کرده بودم اخه مگه ممکنه من بااین بی ارزگیام دنیارانجات بدم

فردا

جان:آخ جون امروزجشنه حامد یادت نرفته بودکههورا

دنیل:یه دخترواسه خودت دست وپاکردیقهقهه

من:بله یادم بود....نه صدسال سیاه میخوام نکنم

جان:من که باسلی میام

تامی:منم بادریامیام

دنیل:منم......باسارامیام ویک چشمک به سارازدچشمک

النا:سلام

دنیل:سلام چه طورین...خوب هستین؟شنیدم به خاطردادزدن حامدگریه کردین

من:عصبانی

من:دنیل گفتی باکی میای؟

دنیل:باسا...رااخجالت

سرکلاس هردفعه النا برمیگشت نگام وسوال کنه منم بایه نگاه آتشین بهش جواب میدادمعصبانی

بعداززنگ تفریح یکی مونده آخرهمه ی بچه ارا راهی خونه کردن تابرای جشن لباس بپوشن من نرفتم حال نامادریما نداشتم لباس هم باخودم آورده بودم فقط من والنا موندیم هربارمیخواست بیاد طرفم خودمو به یه سمت دیگه میزدم انگارنه انگارکه اونم حضورداره لباساما پوشیدما رفتم طرف دست شویی موهامو درست کنم یه حس خیلی بدی داشتم چشمام هی سیاهی میرفت ولی خودمو کنتر میکردم تقریبا سروکله ی بچه ها پیداشد ...

رویا:سلام حامدزکاندیدی؟

من:اونجا پیش تیناست

رویا:تعجب

من:فکرکنم داره بهش تبریک میگه

رویا:وای اونجارانگا این همون خواننده معرف است !!!تعجب

من:آره آدام لمبرتهخمیازه

دنیل:سلام حامدسلام رویا...وای امسال مدرسه گل کاشته بایدبریم از این خوانندهه  امضا بگیرمخوشمزه

همه دخترپسراشروع کردن به رقصیدن منم رفتم یه گوشه ای نشستم النارادیدم داشت باسام میرقصید بیخیال شدم سرموبرگردوندم به طرف آدام لمبرت اونم نگام کرد(درحین خوندن)یکدفعه سرم دردعجیبی را احساس کرد

بعدازرقصیدن بچه ها رفتم طرف میز خوراکیها یه قهوه بخورم که یکدفع روبرت برام لنگه گرفت منم دقیقا افتادم روی النا که جلو ایستاده بود روبرت ودارودسته اش شروع کردن به خندیدن ومسخره کردن بقیه هم همین طورمنم عصبی شدم زودخودموجمعو جورکردمو ازسالن زدم بیرون یکی داشت دنبالم میکرد محل ندادمو رفتم طرف آزمایشگاه اومدم برگردم یکی تکیه ام داد به دیوار وچراغ قوه اش راروشن کرد دیدم آدام لمبرته

من:تواینجاچیکارمیکنی؟؟منتظر

آدام:من همون کسی هستم که بایدمیدیدیش

من:هان؟؟؟برای چی تعقیبم میکردی؟؟

آدام:مگه استادمون برات توضیح نداد؟

من:استادتون کیه؟؟؟ازچی حرف میزنی؟؟

آدام:استادمون ویلیسونه گفته بود که بایدباهام بیای تاسرزمینمونو نجات بدی؟؟

من:من بی ارزم همچین کاری ازدستم برنمیادابله

آدام:ویلسون اشتباه نمیکنه البته الان غیبش زده منم تعجب کردم که تویی چون بایدجای تو یه دخترباشه

من:من که گفتم اشتباه گرفتین من پسرمقهر

آدام منا هول دادبه دیوار وسرشوبهم نزدیک کردوبوکشیدگفت:نه خودتی من ایناتووجودت حس میکنم

من:یکی بیادایناازمن دورکنه زیادی چسبیده بهم دارم خفه میشه به دورواطراف نگاه کردمو دیدم قاطیه اونا سارا ورویاهم هستنسبز

من:این دختراهم جزو نقشه بودن؟؟؟

آدام:همه چی یه نقشه بود....بقیه دخترا توقرارگاهن(قلعه)

من:دخترا...!!!!هیپنوتیزموقت تمام

من الناراتوچارچوب دردیدم

من:اونم باشماست؟؟منتظر

آدام سرشو به طرف دربرگردوند وبه رویا وسارااشاره کرد بگیرنش تا اومد فرارکنه سارابراش زیرپاگرفت رویاهم دستاشا ازپشت بست

رویا:دیگه ازاین شیطونیهانکنی ها

من:چه خشن...!!!!استرس

رویا:چی گفتی؟؟؟

من:باشما نبودم باسارابودم

یکدفعه دیدم سارا باسرعت اومدطرفمویقه ام راگرفتآخ

آدام:ولش کن بعد دسته جمعی حسابشو میرسیم

من:خیلی ممنون.....غلت کردموقت تمام

النا:ولم کنین من که کاری نکردم بذاربرم اگه نذاری جیغ میکشم

آدام:نمیتونی خانم کوچولو...شیطان

آدام:نه نیست ولی حالامجبوره باشه

وطوری النا رانگاه کردکه  انگارسالهاخوابیده وغش کرد

من:هیپنوتیزم

آدام ادامه داد:همون طورکه ویلی گفت سرزمین مادرخطره وتنهاکسی که میتونه نجات بده تویی

من:ولی تا اونجای که من از اخبارشنیدم همه جادرامن وامانه...آخه چرامن؟؟مشغول تلفن

آدام:سرزمین مارا آدام هانمیتونن ببینن ..دیدنی نیست چون پدرومادرتو پادشاه اون سرزمین بودن

من:نه بابا پدرمادرمن؟؟جوک میگی؟؟؟خنده

آدام همین طورکه بدنگام میکرد:بعداهمه چیزرا برات میگم میای یانه

من:من درس وزندگی دارمبای بای

آدام:زمان ماباشمافرق داره هریک دقیقه ی شما یک سال ماست بالاخره میای یانه بعد میگم چه اتفاقی افتاده...خیلی سوال میکنیکلافه

من:آخه....باشه میام

من:ولی...اگه خواستم برگردم بایدبذاری

آدام:هیچ راه برگشتی نیس

طوری نگام کرد که چهارستون بدنم لرزیدوبدون اینکه بفهمم چم شد منم غش کردماسترس

وقتی بیدارشدم روی یه تخت نرم بودم تاچشماما بازکردم چندنفربهم خیره نگاه میکردنهیپنوتیزم

من:ااااااااا... اینجاکجاست؟؟؟چه اتفاقی افتاده؟؟؟شماهادیگه کی هستین؟؟؟خنثی...

hamed بازدید : 73 شنبه 10 فروردين 1392 زمان : 22:11 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط zizi در تاریخ 1392/1/18 و 21:14 دقیقه ارسال شده است

واومرسی که نوشتی داداشی آدامم اومدتوداستان به به پسرمه دیگه رویاروبرم مرسیشکلک

این نظر توسط roya در تاریخ 1392/1/15 و 15:10 دقیقه ارسال شده است

واااااای من اینقدرخشنم خودم نمی دونمشکلکشکلکعالی بود داداشیشکلکشکلک

این نظر توسط Dorsa در تاریخ 1392/1/13 و 21:34 دقیقه ارسال شده است

مگر دستم به اون لات و لوتای مدرستون نرسه که کاری کردن داداشم همش چشاش سیاهی بره!!شکلکشکلک
بسم الله!!کیا رو دیدین؟؟شکلکشکلک
عالییییییییییییییی بود ولی زودتر بنویسید دیگهشکلکشکلک

این نظر توسط princess of darkness در تاریخ 1392/1/13 و 20:42 دقیقه ارسال شده است

سلام
واييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي شکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
زود اپ كني ها

این نظر توسط sara_hd در تاریخ 1392/1/13 و 12:32 دقیقه ارسال شده است

اقاحامد خیلی قشنگ بود اینشااله نتت خراب نمیشه که بازم اپ کنی.مرسیشکلکشکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 136
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 258
  • بازدید ماه : 690
  • بازدید سال : 3,024
  • بازدید کلی : 157,923
  • کدهای اختصاصی