close
تبلیغات در اینترنت
 ارزوی بزرگ قسمت 18
loading...

دنیای داستانها

  ارزوی بزرگ قسمت 18 من:چی؟ ادام رفت سمت کمدم و یه لباس سفید بلند عروسی  که روش صد در صد الماس کاری شده بود رو اورد بیرون و گفت:اینم لباست! من:وای خدایا!! ادام:این ها همش برای توئن عزیزم. من:مرسی. بعد بوسش کردم ادام:مگه عروس بدون کیف و کفش و ارایشگر میشه! من:هان! ادام یه سوت زد و بعد سه نفر اومدن تو دست دوتاشون کیف و کفش سفید الماس نشون بود و اویکی ارایشگر من:ادام تو چیکار کردی! ادام:قابلی نداشت.اما الان فعلا حاضر شو بریم مهمونی ولی اینها همشون برای فردا شبن! من:چه زود! ادام:زوده!حالا…

آخرین ارسال های انجمن

ارزوی بزرگ قسمت 18

 

ارزوی بزرگ قسمت 18

من:چی؟

ادام رفت سمت کمدم و یه لباس سفید بلند عروسی  که روش صد در صد الماس کاری شده بود رو اورد بیرون و گفت:اینم لباست!

من:وای خدایا!!

ادام:این ها همش برای توئن عزیزم.

من:مرسی.

بعد بوسش کردم

ادام:مگه عروس بدون کیف و کفش و ارایشگر میشه!

من:هان!

ادام یه سوت زد و بعد سه نفر اومدن تو دست دوتاشون کیف و کفش سفید الماس نشون بود و اویکی ارایشگر

من:ادام تو چیکار کردی!

ادام:قابلی نداشت.اما الان فعلا حاضر شو بریم مهمونی ولی اینها همشون برای فردا شبن!

من:چه زود!

ادام:زوده!حالا من میگفتم که امروز عصر عروسی بگیریم و رسما ازدواج کنیم.

من:پس تو از قبل برنامه ریزی کرده بودی!

ادام:اره.خب دیگه حاضر شو حرف نزن

من:چشم.

شب قبل از جایزه ی گرمی.

توی اتاقم حاض بودم اما داشتم سعی میکردم که گرنبند بندازم دور گردنم که نمیشد.صدای در اومد.

من:کیه؟!

ادام:منم میتونم بیام تو!

من:تو از کی در میزنی و میپرسی که بیا ی تو؟!حالا فعلا بیا تو

ادام تا اومد تو دهنش به اندازه ی 10 سانیت متر باز مونده بود منم همینطور اخه اون از زیبایی من تعجب میکرد من هم از مال اون!

ادام:خدایا این خوابه!

من:واقعا هست!

ادام:تعجب کردن بسه.اما واقعا خوشگل شدی.

من:تو هم.

ادام:مرسی.حالا حاضری بریم؟

من:اره فقط بیا این گردنبد رو ببند.

ادام:حتما.

ادام گردنبدمو بست و بالاخره سوار لیموزین مشکی شدیم و رفتیم گرمی...

گرمی...

توی اونجا همه داشتن از ما عکس میگرفتن و خبرنگارها سوال میپرسیدن ولی ادام منو بغل کرد و بالاخره وارد سالن شدیم یه

سالن خیلی بزرگ بود به طوری که میتونستن 1000 تا تیم فوتبال اونجا فوتبال بازی کنن!وقتی رفتیم تو ..ادام گفت:سارا بیا بریم

اونور بشینیم...

من:باشه

بعد یه لحظه یه صحنه ی عجیب دیدم...

 

sarah بازدید : 96 چهارشنبه 21 فروردين 1392 زمان : 17:45 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط zizi در تاریخ 1392/1/24 و 10:07 دقیقه ارسال شده است

خیلی خوبه توم باپسرم میری مهمونی به به

این نظر توسط Dorsa در تاریخ 1392/1/22 و 13:10 دقیقه ارسال شده است

به به!یه تولد هم افتادیم!!شکلکشکلک
خیلی عالی بود سارایی!مرسیشکلکشکلک

این نظر توسط niloofar در تاریخ 1392/1/22 و 12:05 دقیقه ارسال شده است

kheyliiiiiiiiii khob bod
azizam tavalodetam mobarakشکلکشکلکشکلک

این نظر توسط hamed در تاریخ 1392/1/22 و 10:05 دقیقه ارسال شده است

aliiii boood....tavalodet ba jashn ezdevajet hardo mobarakشکلکشکلکشکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 12
  • آی پی دیروز : 36
  • بازدید امروز : 56
  • باردید دیروز : 65
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 303
  • بازدید ماه : 1,013
  • بازدید سال : 4,690
  • بازدید کلی : 159,589
  • کدهای اختصاصی