close
تبلیغات در اینترنت
 love you for ever_16
loading...

دنیای داستانها

اتاق من نایل در کمپوتو برام باز کرد و داد تا بخورم.در حال خوردن بودم که  زک و جاستین اومدن تو.اونم با قیافه های گرفته. با تعجب نگاشون میکردم. وقتی نشستن پرسیدم:وا!چی شده؟این قیافه ها چیه که گرفتید؟حال دخترا که خوبه.چرا ناراحتید؟ زک و جاستین نگاهی به نایل کردن.نایل با اشاره گفت…

آخرین ارسال های انجمن

love you for ever_16

اتاق من

نایل در کمپوتو برام باز کرد و داد تا بخورم.در حال خوردن بودم که  زک و جاستین اومدن تو.اونم با قیافه های گرفته.

با تعجب نگاشون میکردم.

وقتی نشستن پرسیدم:وا!چی شده؟این قیافه ها چیه که گرفتید؟حال دخترا که خوبه.چرا ناراحتید؟متفکر

زک و جاستین نگاهی به نایل کردن.نایل با اشاره گفت که چیزی نگن.

جاستین یه لبخند زورکی زد و گفت:آره حالشون خوبه.ما کمی خسته ایم.

درهمین موقع دکتر اومد تو اتاق و نگاهی به پسرا کرد و گفت:آقای افرون کدومتونه؟

زک با حالتی عصبی و کمی بغض گفت:منم.چی شده؟نگران

_ما خانم آیسان رو بردیم سی سی یو.بهتر به پدر و مادرش زنگ بزنی تا بیان.

چی شد؟آیسان رو بردن سی سی یو؟مگه...مگه حالش خوب نبود؟

زک رفت بیرون.جاستین هم رفت دنبالش.

نگاهی کردم به نایل و گفتم:ببینم....مگه...حال آیسان خوب نبود؟چطوری داره میره سی سی یو؟هان؟ابرو

نایل هیچی نگفت.

داد زدم و گفتم:نایل؟با توئم.عصبانی

نایل آروم گفت:هیسس.اینجا بیمارستانه.

_جوابمو بده.

_باشه باشه....


اتاق سحر

سحر:وقتی رفتیم اردو حالم چندبار بهم خورد.رفتم درمانگاه کمپ.گفتن...بارداری...اصلا باورم نمیشد.تنها کسی هم که از این موضوع باخبره درساست.

لیام یه پوزخندی زد و گفت:هه!درسا میدونه و من که پدر اون بچه بودم خبر نداشتم.؟؟

_من تو بدموقعیتی بودم.تنها کسی که میتونستم بهش این موضوع رو بگم،درسا بود.

لیام رفت طرف در و گفت:تو استراحت کن.من بقیه رو از درسا میپرسم.

سحر فوری گفت:نه لیام...خواهش میکنم..لیام!!وقت تمام

اما لیام بدون توجه بهش رفت بیرون.


اتاق من

حالم خیلی بدشده بود.دوستام دارن میمیرن و من هیچ کاری نمیتونم بکنم.

من:مهشید تو کماست و آیسان هم وضعیتش مشخص نیست.وای خدایا.

نایل:نمیخواستم حالت بدترشه.اما...

هنوز نایل حرفشو تموم نکرده بود که لیام اومد تو اتاق.

لیام به نایل گفت:نایل؟میشه یه چند دقیقه بری بیرون؟

نایل:چرا؟چیشده؟خنثی

لیام:چیزی نیست.

و نگاهی به من کرد و گفت:میخوام با درسا حرف بزنم.

نایل رفت بیرون و لیام یه صندلی گذاشت کنار تختم و شروع کرد به حرف زدن:سحر باردار بوده و بچش افتاده...

یدفه ترس ورم داشت...

لیام صداشو اورد پایین تر و گفت:و تو میدونستی و هیچی نگفتی...

با ترس و لکنت گفتم:..من...؟...من...نمیتونستم.....نگران

لیام با عصبانیت گفت:انقدر من من نکن...چرا بهم نگفتی؟عصبانی

_نمیتونستم بهت بگم.سحر گفت به کسی چیزی نگم.

_حتی به من؟؟

_حتی به تو...

_اما من پدر اون بچه بودم..باید...

اعصابم خورد شد و گفتم:لیام بسه دیگه...کلافه

_باشه باشه...

و بلندشد و شروع کرد به راه رفتن تو اتاق...اومد طرف تختم...دولا شد و صورتشو بهم نزدیک کرد...جوری که نفس گرمش رو صورتم حس میکردم.....که یدفه...................

dorsa بازدید : 104 پنجشنبه 22 فروردين 1392 زمان : 16:57 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط MaH در تاریخ 1392/2/4 و 15:47 دقیقه ارسال شده است

VaAaAay asHegheTam dOrsA alie MerC doosTam شکلکشکلکشکلکشکلک

این نظر توسط ice در تاریخ 1392/2/2 و 15:43 دقیقه ارسال شده است

شکلکشکلکشکلک

این نظر توسط Dorsa در تاریخ 1392/1/27 و 13:08 دقیقه ارسال شده است

خواهش آیسی...شکلکشکلک
باید هم عاشق قسمت بعدی باشی...شکلک

این نظر توسط Ice در تاریخ 1392/1/27 و 11:55 دقیقه ارسال شده است

وااااااى من عاشق قسمت بعديم يعنى عاليييييييىشکلک
مرسيييى درسا جووونمشکلک

این نظر توسط Dorsa در تاریخ 1392/1/26 و 21:32 دقیقه ارسال شده است

مرسی نیلو...مرسی آقاحامد...مرسی سارایی...مرسی رویا...و مرسی پریسا.سه شنبه تو وبلاگ خودم و اینجا می اپم!!شکلکشکلکشکلک

این نظر توسط niloofar در تاریخ 1392/1/26 و 14:28 دقیقه ارسال شده است

درسا خيلي باحال بود زودتر بعدي رو بذار
شکلک
دوست دارمشکلک

این نظر توسط princess of darkness در تاریخ 1392/1/25 و 13:40 دقیقه ارسال شده است

واييييييييييييييييييييي
مزاحم كي بود ؟؟؟؟؟؟؟
عالييييييييييييييييي بود
زود بذار درسا

این نظر توسط roya در تاریخ 1392/1/25 و 12:49 دقیقه ارسال شده است

وای چه جالب بود مرسی عزیزم که یه دفعه کی وارد شد مزاحم خخخخخخخ شکلکشکلکشکلکشکلکشکلک

این نظر توسط sara در تاریخ 1392/1/24 و 21:45 دقیقه ارسال شده است

مرسی درسا جون عاللللللللییییییی بود.دستت درد نکنه.خیلی منتظرم ببینم چی میشه؟شکلک

این نظر توسط حامد در تاریخ 1392/1/24 و 16:40 دقیقه ارسال شده است

دقیقا داستان زمانی تموم میشه که قرار یه اتفاقی بیفته اونوقت بایدهررئزسربزنی ببینی داستانی آپ شده یا نه خوب به فکرمن بدبختم باشین وقت ندارم.........خیلی باحال بودشکلکشکلکشکلکشکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 89
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 211
  • بازدید ماه : 643
  • بازدید سال : 2,977
  • بازدید کلی : 157,876
  • کدهای اختصاصی