close
تبلیغات در اینترنت
 قدمهای مرده قسمت14
loading...

دنیای داستانها

من ازسوال لیان شکه شدم...منظورش چیبود؟یعنی میخواست بگه کریسورهاکنم؟....لیان:ولش کن سوال احمقانه ای بود....من:نمیدونم...لیان:چی؟...من:نمیدونم اگه قرارباشه کریس منونخوادپس همه چی تمومه اگه قرارباشه هرسه بمیریم.... لیان:منوببخش گاهی میزنه بسرم...ولی قرارنیست به برادرم خیانت کنم....من:ایناروهم…

آخرین ارسال های انجمن

قدمهای مرده قسمت14

من ازسوال لیان شکه شدم...منظورش چیبود؟یعنی میخواست بگه کریسورهاکنم؟....لیان:ولش کن سوال احمقانه ای بود....من:نمیدونم...لیان:چی؟...من:نمیدونم اگه قرارباشه کریس منونخوادپس همه چی تمومه اگه قرارباشه هرسه بمیریم....

لیان:منوببخش گاهی میزنه بسرم...ولی قرارنیست به برادرم خیانت کنم....من:ایناروهم کریس خواسته بگی؟دیگه چی خواسته؟...لیان ازحرکت ایستادبرگشتوبازواموگرفت:

آندرااون دوستداره...من:توچی؟...لیان چندلحظه مکث کرد:من چی...چه اهمیتی داره احساس من چیه من اینقدرزنده نمیمونم که به کسی فکرکنم...

لیان راهوادامه دادباخودش:منم دوستدارم ولی بهم نمیرسیم همینکه باعشق بمیرم کافیه فقط تااون بالاباهمیم....من توفکربودم:ازنگاهش میخونم که باکریس هم عقیدس...ولی من نمیدونم قراره باکی بمونم وقتی کریس خوب بشه برمیگرده پس لیان چی میشه؟.....

لیان:اونجارونگاه...اونجاچندتاخوشکل منتظرمونن...آروم رفتیم دیدن این صحنه هادیگه عادی شده بود...درحال شلیک بودیم...یکیشون منوگرفتوکشیدتاببره...خیلی قدرتمندبودن...

لیان:دستشوپس زدوگفت:محکم منوبگیرآندرا...من بازوشوگرفته بودم وسعی میکردم یه دستی شلیک کنم....لیان منوکشیدباعجله سواریه قایق شدیم لیان موتوروروشن کردوباعجله راه افتادیم...

من:آخیش ازدستشون راحت شدیم...لیان:چیزای بدتری درانتظارمونه....من:اینقدبدفکرنکن...لیان:هوابازم بده ازبارون خسته شدم....من:فکرکنم آخرش ازذات ریه بمیرم...لیان:نترس نمیذارم بمیری....من تودلم راضی بودم که بالیان حرف میزدم ولی داشتیم بهم وابسته میشدیم واین خوب نبود...

ازقایق پیاده شدیم...لیان بادوربینش نگاهی به دوردست کرد...لیان:بایدعجله کنیم چون بچه هامسیروبمب گذاری کردن اینجارومیفرستیم روهواااا...من:چی؟

قرارنبودهمه چی خراب بشه پس کریس چی؟...لیان:تااونوقت تکلیفمون روشن میشه فعلابیا...من:بدون کریس ازاینجانمیرم...منولیان بطرف بالای اسکله حرکت کردیم....لیان:الان همه مسیرودورزدیم ببین این نقشس بایدقبل ازاون کروزه لعنتی برسیم به اون دستگاه...اون آخرین امیدمونه...حرفاش تلخی خاصی داشت....آروم رفتیم اون بالادرحالیکه رمقی نداشتیم....یه ساختمون بودرفتیم توش...من:لیان حس میکنم کسی پشت سرمونه

randy بازدید : 53 شنبه 31 فروردين 1392 زمان : 9:52 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 137
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 259
  • بازدید ماه : 691
  • بازدید سال : 3,025
  • بازدید کلی : 157,924
  • کدهای اختصاصی