close
تبلیغات در اینترنت
 آرزوی قلبی قسمت6
loading...

دنیای داستانها

اون مایک نامردازمادرم استفاده های تجاری میکنه تامشهوربشه...درسا:خب مادرت واسه اون کارمیکنه ممکنه اخراجش کنه...آدام:بیکارباشه ازکارکردن بااون خبیث بهتره... دراین لحظه من تلویزیونوروشن کردم...مایک رودیدم داشتن ازش عکس میگرفتنوراجب موفقیت برنامش حرف میزدن.. .کارلو اومدورفت توآشپزخونه...:هی…

آخرین ارسال های انجمن

آرزوی قلبی قسمت6

اون مایک نامردازمادرم استفاده های تجاری میکنه تامشهوربشه...درسا:خب مادرت واسه اون کارمیکنه ممکنه اخراجش کنه...آدام:بیکارباشه ازکارکردن بااون خبیث بهتره... دراین لحظه من تلویزیونوروشن کردم...مایک رودیدم داشتن ازش عکس میگرفتنوراجب موفقیت برنامش حرف میزدن..

.کارلو اومدورفت توآشپزخونه...:هی زی زی چیزی میخوری؟....زی زی....من:نه کارلوچیزی نمیخورم...کارلولومدوگفت:اون مایکه..خب میبینم حسابی مشهورشده...من:خب آره...کارلوکنارم نشست:دیگه واردبازی شدی تموم شد....

من:نه من بازی نکردم کارم اینه...کارلو:حالامایک هرلحظه حریص ترمیشه که براش بیشترکارکنی...من:حداقل اخراجم نمیکنه...کارلو:نه نمیکنه تاوقتی براش منفعت داری....

من:کارلوراجب مایک بدنگواون نامزدمه....دراین لحظه تلفنم زنگید:الومایک....مایک:استیسی من...چطوری؟خب حاضرشومیخوام ببرمت بیرون...من:به چه مناسبتی؟....مایک:بخاطرعشمون الان میام عجله کن.....

من:اوففففففففففففففففففففففف کارلو:اه اه اه بازم اون؟...من:میخوادبریم بیرون....کارلو:پس من کنارآدام میمونم توبرو....من:خب باشه ....سریع رفتم حاضرشدم وکمی آرایش کردم....من:خب کارلومن دیگه رفتم ناهارتون حاضره آدام که اومدبخورین...کارلو:باشه امیدوارم گردن اون مایک بشکنه..

من:کارلو!خداحافظ....رفتم دم در...مایک:سلام عزیزم من:سلام مایک چه خبرا؟...مایک درماشینوبازکردوگفت:بزن بریم تابگم....سوارشدیم ومایک حرکت کرد....مایک:وای استیسی دیگه داریم میریم اون بالابالاهاااااااا..من:یواشترمنکه هنوزنفهمیدم چه خبره.....

مایک:اوه اون طرزاجرای دیشبت فوق العاده بودتوعالی هستی....من:فکرآدام بود...مایک کمی جاخوردوگفت:اوه پس پسربیفکرت بالاخره مغزشوکارانداخت....من:لطفاراجب پسرم درست صحبت کن...مایک:ببخشیدخب میخوای بریم دنبال ادام؟...

من:نمیدونم ولی بهتره زودترتکلیفمون روشن بشه....رفتیم دم مدرسه آدام...چنددقیقه منتظرشدیم...اومدبیرون مایک براش دست تکون داد...الکس:این کیه؟...آدام:خب اون نامزدمامانمه بدقیافه...اومدوبامایک دست داد....سوارشد:سلام مامان....من:سلام پسرم...مایک:محکم بشینیدامروزروزماست...آدام:بازماروباخودش قاطی کرد...من:خب مایک انگارخیلی گرسنته....مایک:آره آدم بادیدن تواشتهامیگیره...آدام:حال بهم زن.مامان من بعدازظهربادوستم قراردرسی داریم...مایک:خب قراروکنسل کن امروزکلا مال ماسه تاست....من:باشه....آدام:یه روزی برات بسازم....ماهرسه رفتیم به رستوران...ناهارخوردیم..مایک خیلی مهربون شده بود...ازاون جوسنگین همیشگی خبری نبود....

مایک:آدام پسرم بخورباباجون....منوآدام باتعجب بهم نگاه کردیم...من:مایک عزیزم آدام دیگ مردی شده...آدام:بله من مردشدم....

مایک:خب بهرحال پسرمی دیگه....آدام باخودش:غلط اضافه نکن پیری....من لبخندزدموبه مایک نگاه کردم...مایک:اونجوری نگاه نکن ازخودبیخودمیشم...آدام:مامان کی میریم حوصلم سررفت....

مایک:اگه غذاتوزودبخوری میبرمت یه جای خیلی خوب.....من:خب ادام زودبخور....بعدازناهاررفتیم یه فروشگاه بزرگ...مایک:خب استیسی مدتهاس باهم جایی نرفتیم بریم بچرخیم آدام توم بیا....مایک دست منوآدام گرفته بود....امروزخیلی عجیب شده بود...

آدام:من میرم اونطرف بچرخم...من:باشه پسرم فقط زودبیا...آدام دستموکشیدوبرداونطرف...توجواهراگشتیمومایک خیلی شادبودکه بنظرم غیرعادی شده بود...مایک رفت جلوتروداشت بادوست جواهرسازش حرف میزد...من به اون انگشترانگاه میکردم مایک برگشت دستشوپشتش قایم کرده بود:استیسی...من:مایک اون چیه؟....

مایک دستموکشیدوگفت:بعدامیگم...دراین لحظه آدام درحال گشتن توفروشگاه بودکه پریساودرسارودید:سلام دخملا....پریسا:سلام آق بزرگه خوبی؟...درسا:سلوم چطوری؟....آدام:بد...بد...مامانونامزدش دارن اینجامیچرخن...

پریسا:خب توچراتنهاشون گذاشتی؟...آدام:چرا؟...درسا:برای اینکه اون یارومامانتوچیزکنه...آدام آب دهنشوقورت دادوگفت:چی کنه؟...

randy بازدید : 67 شنبه 31 فروردين 1392 زمان : 9:57 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط سارا در تاریخ 1392/2/1 و 15:39 دقیقه ارسال شده است

خیلی جالب بود.شکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 143
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 265
  • بازدید ماه : 697
  • بازدید سال : 3,031
  • بازدید کلی : 157,930
  • کدهای اختصاصی