close
تبلیغات در اینترنت
 آرزوی قلبی قسمت11
loading...

دنیای داستانها

منم لبخندزدموسوارشدم:سلام آقاحامد...حامد:سلام استیسی چطوری؟....من:خیلی خوبم ممنون که منومیرسونی...حامد:خواهش میکنم اخه خونموکه عوض کردم این نزدیکاست...من:اوه مبارکه نمیدونستم.... اونطرف تومدرسه ادام عروسک بدست رفت طرف آوا...:بیاآواجون....آوا:واوآدام ممنون ...پان پان:هی منم میخوام....آدام:اینوتومسابقه…

آخرین ارسال های انجمن

آرزوی قلبی قسمت11

منم لبخندزدموسوارشدم:سلام آقاحامد...حامد:سلام استیسی چطوری؟....من:خیلی خوبم ممنون که منومیرسونی...حامد:خواهش میکنم اخه خونموکه عوض کردم این نزدیکاست...من:اوه مبارکه نمیدونستم....

اونطرف تومدرسه ادام عروسک بدست رفت طرف آوا...:بیاآواجون....آوا:واوآدام ممنون ...پان پان:هی منم میخوام....آدام:اینوتومسابقه برنده شدم اگه بازرفتم یکی واست میارم....

الکس:اااانازشونونکش آدام دیگه ولت نمیکنن هاااااافازی:به توچه حسود...الکس زبون درازی کردوگفت:آدام مال خودمه...ودست آداموگرفتورفتن یه گوشه ....الکس:خب کاری که گفتم کردی؟...

آدام:آره نبودی قیافه مایکوببینی نزدیک بودخفه شه...الکس:مامانت هیچی نگفت؟...آدام:نه بابایکم عصبی شدولی دایی ارومش کرد....الکس:خب بایدنظرمامانتونسبت بهش عوض کنی....

آدام:خب چطوری ؟...الکس:بگردیه مردخوب واسه مامانت پیداکن تانسبت به مایک سردبشه....آدام:یعنی دنبال شوهربگردم؟بروبابا....الکس:خب راه دیگه ای نیست توهمکارایاهمسایه هایه مردباشخصیت نیست که مامیتوبخواد؟....

آدام:فقط دایی کارلوهست ...کسی نیست....الکس:خب پس باهم میگردیم پیدامیکنیم...حالابگوببینم درس خوندی؟....آدام:نه بابا تمام دیروزوباهمکارمامانم بازی کردیم...

الکس:زن داره؟....آدام:نه بابامجرده خیلیم.....وایساببینم نکنه میخوای بگی؟....الکس:دقیقا...پیداش کردیم همکارش اسمش چیه؟...آدام:حامد...یعنی حامدبامامانم ازدواج کنه؟نه بابااوناهرگزباهم حرفم نمیزنن حامدیکم خجالتیه....

الکس:خب ازمایک که بهتره جورش میکنیم نترس من کلی تقلب نوشتم امتحانوعالی میدیم....اونارفتن سرکلاس...اونطرف منوحامددم دراستودیوپیاده شدیموباهم رفتیم پیش مایک...

مایک ازاینکه من باحامداومدم جاخوردومنوکشیدکنار:استیسی باهم کجارفتین؟...من:هیچ جافقط سرراه حامدمنوسوارکرورسوند....

مایک:خب ازاین به بعدخودم میام دنبالت....من که متوجه حسادت مایک شدم گفتم:لطف میکنی...بابت دیروزممنون خیلی خوشگذشت...مایک کمی آروم شدوگفت:خواهش میکنم...من:خب بریم سراغ کارا....من درحال ویراش سوالا بودم وبه درخواستاگوش میدادم...

پوریا یواشکی نزدیکم شدوگفت:اون حلقتوبرم چقدخوشکله...منم آهسته گفتم:ازمال سونیاکه خوشکلترنیست...پوریا:ااااتوخبرداشتی؟...من:پ ن پ فکرکردی من ابلهم وقتی کنارهمین نیشتون تابناگوش بازه فکرکنم فقط خواجه حافظ خبرنداره که اونم خودم خبرش میکنم....

پوریا:هاااااعجب موجودی هستی استیسی.....دراین لحظه حامدگفت:استیسی یه دقیقه میای....من رفتم پیشش مایک همچنان که باتلفن هماهنگی انجام میدادمارومی پایید....حامد:خب این لوکیشنومیپسندی؟...من:خوبه فقط اون نورصورتیوبیشترش کن میخوام یکم فضارمانتیک بشه....

حامد:چشم..من:ممنون...وبعدبرگشتم سرجام...ساعت یازده بودوکاراتقریباتموم شده بود...من بلندشدم که برم حامدم داشت میرفت روبه من کردوگفت:میخوای برسونمت؟....مایک:نه حامدجان شمابرومن میرسونمش...دوتاکفترعاشق که رفته بودن حامدم رفت...

ومن موندمومایک...راستش یکم ترسیدم مایک تازگیامشکوک شده بود...اومدکنارمودستشودورکمرم گذاشتوگفت:خب دیگه تنهاشدیم....من:خب  من عجله دارم برم دنبال آدام....مایک همینطوربه چشام ذل زده بودوتشخیص اینکه چی میخواست ساده بود....

لبخندزدومنویه بوس کوچولوکردوگفت:بریم دنبال پسرمون....غافل ازاینکه پسرمون نقشه هایی برای هردومون کشیده بود

randy بازدید : 67 دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 زمان : 10:07 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط Dorsa در تاریخ 1392/2/2 و 20:32 دقیقه ارسال شده است

اوه!!چه نقشه ای؟؟
راستی گفتم اگر اون مایک نباشه اسممو میذارم درسا.از این به بعد درسا صدام کنید لطفاشکلکشکلک
مرسی زی زی جونم....عالیییییییییی بودشکلکشکلک

این نظر توسط sara_hd در تاریخ 1392/2/2 و 19:12 دقیقه ارسال شده است

عالی بود زینب جون.شکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 155
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 277
  • بازدید ماه : 709
  • بازدید سال : 3,043
  • بازدید کلی : 157,942
  • کدهای اختصاصی