close
تبلیغات در اینترنت
 آرزوی قلبی قسمت12
loading...

دنیای داستانها

الکسوآدام دست تودست  توحیاط راه میرفتن تابیان خونه...الکس:حالاواقعامامانتوبوسیدی؟....آدام:آره وای الکس نمیدونی مامانم چقدجذاب شده....دم مدرسه من آداموصداکردم مایک هم کنارم بود...بطرفشون رفتم...من:سلام پسرم سلام الکس...ودستموکشیدم توموهاشوگفتم:الکس موهات خیلی قشنگه...مویه وری من...…

آخرین ارسال های انجمن

آرزوی قلبی قسمت12

الکسوآدام دست تودست  توحیاط راه میرفتن تابیان خونه...الکس:حالاواقعامامانتوبوسیدی؟....آدام:آره وای الکس نمیدونی مامانم چقدجذاب شده....دم مدرسه من آداموصداکردم مایک هم کنارم بود...بطرفشون رفتم...من:سلام پسرم سلام الکس...ودستموکشیدم توموهاشوگفتم:الکس موهات خیلی قشنگه...مویه وری من...

الکس:س س سلام ..آدام من برم دیگه...من:نه الکس صبرکن میرسونیمت....مایک دستی تکون دادوآداموالکس رفتن پیشش...آدام:سلام مایک چطوری؟...مایک:سلام خوبم بپرسوار...همه سوارشدیموحرکت کردیم...منومایک راجب برنامه امشب صحبت میکردیم...

الکس بیخ گوش آدام گفت:وای مامانت خیلی خوشکلترشده...نزدیک بودبخورمش....آدام:بی ادب نگاه بدبهش نکناااااا...الکس:خدایش ازسرمایک زیاده همچین زنی...آدام:معلومه که زیاده...من برگشتموگفتم:الکس میخوای امروزناهارباماباشی به مادرت زنگ میزنمواجازه میگیرم....

الکس:وای ادام منوبگیرتامامانتونخوردم خیلی جیگره...آدام:زهرحلاحل بخوری بیشعورتوکه ازمایکم بدتری....الکس:ممنون میشم ولی مزاحم نیستم؟...من:نه عزیزم کارلوامروزنمیاددانشگاهه تووآدام باهم باشیدخیالم راحت تره...

آدام:مرسی مامان....باهم رفتیم خونه ...الکس:خب کاری هست انجام بدیم؟..آدام:نه الکس مامانم صبحاناهارمیپزه بعدمیره...الکس:یعنی مرحبابرچنین زنی...آدام یه چشم غره رفت بهشوالکس ساکت شد...من:خب بریددستاتونوبشوریدتاناهاروبکشم...

من تلفنوبرداشتموبه مادرالکس زنگ زدمواجازشوگرفتم....من:خب الکس همه چی حل شدتاشب میتونی پیش آدام بمونی....الکس:هوراااا...واومدمنوبغل کرد...آدام بااخم اونوکنارزدوگفت:مامان خودمه....

من:بیایددیگه ناهارسردمیشه...همگی دورمیزنشستیموناهارخوردیم...الکس همش به من نگاه میکردوآدامم باپاش میزدبه الکس که نگاه نکنه...بعدازناهارقرارشده بودمنومایک راجب مسافرتمون یه مشورتی بکنیم....

من:مایک حالاحتمابایدخودمون بریم؟چراپوریاوسونیانرن؟....مایک:خب هم فاله هم تماشا میریم میچرخیم....آدام:مامان کجامیخوای بری؟...من:آدام منومایک برای یه مراسم توسیدنی بایدبریم ...

آدام:مامان میخوای بری؟...من:نمیدونم پسرم آخه توم مدرسه داری توروبه کی بسپرم...مایک:میتونه خونه الکس بمونه...من:اوه نه مایک من دوسندام مزاحم کسی بشم...

مایک:ولی مابایدبریم استیسی....من:باشه ولی بذارفکراموبکنم...مایک:باشه عزیزم خب من دیگه بایدبرم واسه شب میبینمت...من همراه مایک رفتم که بدرقش کنم...الکس:اه چرارفت دنبالش.....آدام:معلومه برای اینکه مایک بگه اوه عزیزم دلتنگت میشم وبازببوسدش....

الکس:خب حق داره منم بودم میبوسیدم...آدام:چی؟...الکس:ههههیچی بیابریم بشینیم....من اومدم پیششون...من:خب پسرااگه درسی دارین انجام بدین  منم یکم خستم میرم استراحت کنم ادام لطفاازدوستت پذیرایی کن....رفتم تواتاق ودرازکشیدم....

یک ساعت بعدبابوی عطرموردعلاقم بیدارشدم....لبخندزدموچشاموبازکردم...کارلورودیدم که منوبغل کرده بود...این عطروهردودوسداشتیم...زنونه بودولی کارلوهمیشه استفاده میکرد...

دستموبردم توموهاش..اونم چشاشوبازکردوبالبخندشیرینش گفت:چطوری عروسک؟....من:کنارتوهمیشه خوبم..کی اومدی؟...کارلو:چنددقیقس امروزخیلی پرکاربودیم...خب چه خبرا؟...من:بایدبامایک بریم سیدنی...آداموچیکارش کنم؟...کارلو:من مراقبشم..

من:آخه سختت میشه درسای دانشگاه خستت میکنه....کارلو:یعنی یه کارکوچولوم نمیتونم برات بکنم؟توبرونگرانم نباش....وبازم منوبغل کرد....من:ازچشمات معلومه یه چیزی میخواستی بگی....کارلو:آ..آره ولی خب نمیدونم ولش کن....

نشستوسرشوخاروند...من بغلش کردموگفتم:به آجی بگودیگه....کارلو:دوسدارم...دوسدارم ببوسمت...من:کی ازتوبهتر...کارلو:یعنی اشکال نداره؟...من:نه ولی جلوی آدام نه...کارلو صورتموگرفتوآروم منوبوس کردوگفت:توبهترین خواهرروی زمینی.....

من:خواهرتوم دیگه...کارلوبلندشدورفت پیش بچه ها....دلم براش میسوخت...اگه قراربودبوسیدن من دلخوشیش باشه هرگزاینوازش نمیگیرم....اونوبارنج بزرگ کردم بذارلذت ببره...

 

randy بازدید : 61 دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 زمان : 10:08 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط Dorsa در تاریخ 1392/2/2 و 20:50 دقیقه ارسال شده است

من یه سوالی برام پیش اومده مگه کارلو برادرت نیست؟؟پس چطور عاشقته؟؟عشق برادر به خواهر نه.عشق مرد به زن.آخه مگه میشه برادر خواهرشو ببو.سه؟
اگر جوابمو بدی ممنون میشم
مرسی مثل همیشه عالی بود
پاسخ : منم درک نمیکنم

این نظر توسط sara_hd در تاریخ 1392/2/2 و 19:16 دقیقه ارسال شده است

مرسی زینب جون خیلی قشنگ بود.


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 13
  • آی پی دیروز : 44
  • بازدید امروز : 40
  • باردید دیروز : 118
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 40
  • بازدید ماه : 1,092
  • بازدید سال : 5,963
  • بازدید کلی : 164,639
  • کدهای اختصاصی