close
تبلیغات در اینترنت
 power of a demon --eps2
loading...

دنیای داستانها

یک ساعت بعد جلوی یک ساختمان کوچک وعجیب وایساده بودیم .جلوی در تابلوی نسبتا کوچک وفانتزی خودنمایی میکرد در اطراف در زنگی نبود چند بار به در زدیم اما صدایی نیامد وکسی جواب نداد .                                         با بیحوصلگی موهایم را از جلوی چشمانم کنار زدم وروبه ایزابل گفتم :حالا میتونیم برگردیم…

آخرین ارسال های انجمن

power of a demon --eps2

یک ساعت بعد جلوی یک ساختمان کوچک وعجیب وایساده بودیم .جلوی در تابلوی نسبتا کوچک وفانتزی خودنمایی میکرد

در اطراف در زنگی نبود چند بار به در زدیم اما صدایی نیامد وکسی جواب نداد .                                        

با بیحوصلگی موهایم را از جلوی چشمانم کنار زدم وروبه ایزابل گفتم :حالا میتونیم برگردیم ؟؟!!!                            

ایزابل:پاندوراااااااااااااااااااا.این همه راه رو نیومدیم که تا دمه بیاییم وبرگردیم.

در را هل داد و وارد شد.بوی اود تند فضا را پر کرده بود.راهرو با وسایل  عجیب وغریب تزیین شده بود که هیچ تناسبی با یکدیگر نداشتند.

از راهرو وارد سالن کوچیک شدیم مردی استخوانی وقدبلند وتقریبا مسن پشت میزی در گوشه سالن نشسته بود

رو کرد به ما وگفت:میتونم کمکتون کنم؟؟

ایزابل ورق روبه دست مرد داد وگفت برای فال اومدیم .میخوایم فالگیرو ببینیم.

مرد به طرف یکی از درهایی که در طرف دیگر سالن بود اشاره کرد .

به سمت در رفتیم در را باز کردیم واردشدیم .بوی اود در اتاق بیش از حد زیاد وغلیظ بود .طراحی وتزیینات اتاق از راهرو بدتر بود

در وسط  گویی شفاف روی میزی قرار داشت وپشت میز فالگیر نشسته بود .زنی  بلند قد وزیبا بود پیرهن بلند ورنگارنگی به تن  داشت .موهای بلند وحالت دار قهوه ای داشت .وچشمانی هم رنگ با موهایش .ارایش عجیب وغلیظی کرده بود

قبل از اینکه در را ببندم زن از جایش بلند شد ودرحالی که به سمتم می امد گفت :جالبهههههههههههههه .واقعا جالبه .میتونم شیطان رو حس کنم.دستش را روی صورتم گذاشت وگفت :حدسم درست بود فرزند شیطان

دستش را پس زدم وگفتم :خانوم میشه زودتر فاله دوستم را بگیری چون واقعا طاقت اینجا مونون وبه این مزخرفات روگوش دادان رو ندارم

با اعصبانیت در چشمانم خیره شدوگفت:معلومه از چیزی خبر نداری !!واقعا کنجکاو نیستی در مورد چیزی بدونی .پدرت که تابه حل ندیدش وچیزی هم در موردش نمیدونی . راجبه مادرت .راجبه شیطانی که چند روز دیگه تو تولدت 16 سالگیت در درونت متولد میشه .

لحظه ای فکر کردام یعنی ممکنه چیزی بدونه اما لحظه ای بعد فکر کردام یک فالگیر از هر شیوه ای برای گول زدن استفاده میکند

به پشت میزش برگشت .دستش را روی گوی  تکان داد وچیزی هایی را زیر لب زمزمه کرد .گوی کمی روشن شد

گفت:زودباش بیا فقط کافیه دستت را روش بذاری تا بهت ثابت کنم دروغ نمیگم

دستم را روی گوی گذاشتم .تصویری که روی گوی ظاهر شد سخت متعجبم کرد .تصویرپسری بود با موهای بلند وزیبای مشکی وچشمان سبز وپوستی بسیار سفید .صورتی بی نظیر داشت .بسیار شبیه به خودم بود

با تعجب وبا صدایی بلند گفتم:من ....من این پسرو میشناسم.وقتی بچه بودم اکثرشبها به خاطر کابوس هایی که میدیدم نمیتونستم بخوابم چند بار که خواستم برم وتواتاق مادرم بخوابم بالای سر مادرم دیدمش اما تا سر میچرخوندم ناپدید میشد

همیشه فکر میکردام به خاطر خیالاتم بوده

زن فالگیر موهایش را بهم ریخت .گفت :پس پدرتو دیدی .این پسر پدرته

باخنده گفتم:مگه چندسال از من بزرگتره که بخواهد پدرم باشه ؟نمیدونم این تصویرو از کجا اوردی ولی نمیتونی منو باهاش بترسونی

با اعصبانیت گفت :احمق نباش .خیلی وقت نداری.فکر کردی چندتاروز دیگرو میتونی ببینی

پدرتو انسان نیست درکش سخته ولی پدرت به نوعی جنه میفهمی نمادی ازشیطان ومادرت انسان .این یعنی شکستن قانون حالا میدونی حاصلش چیه ؟بچه ای که درظاهر شبیه به ادم هاست فقط تا تولد 16 سالگیت میتونی از زندگیه انسانیت لذات ببری بعد از اون تبدیل میشی وبلوغت کامل میشه میتونی اسمش رو خون اشام بذاری

.همین روزهاست که پدرت بیاد سراغت وتازه اینجاست که اوج بدبختیهات شروع میشه

دست ایزابل را گرفتم وکشیدام

:ما دیگه این جا کاری نداریم

_:بچگی نکن .توفرزند شیطانی نمیتونی طبیعتتو تغییر بدی به خاطر همینه که هیچ وقت کلیسا نرفتی .مادرت ازت متنفره

ادم ها ازت فاصله میگیرن

:به قدر کافی شنیدام

از اتاق اومدم بیرون ودر را بستم هنوز از سالن بیرون نیامده بودم که صدای جیغ از اتاق بلند شد .توجهی نکردام اما وقتی صدای شکسته شدن اشیا وجیغ زن پخش شد وصدای مردونه ای را از درون اتاق شنیدم دویدام به سمته اتاق

در را که باز کردام دهانم از تعجب باز ماند .پسری که زن فالگیر نشانم داد انجا بود گلوی زن را گرفته بود

وفشار میداد

اکثر وسایل اتاق شکسته بود .

مرد استخوانی وارد اتاق شد اما قبل از اینکه حرکتی انجام دهد .پسر دستش را به سمتش اشاره رفت ومرد بر روی زمین افتاد

با نیشخند به زن نگاه کرد وگفت:تو حق نداشتی حرفی بزنی .حالا باید تقاصشو با زندگیت پس بدی

دستش را به سمت قفسه سینه زن برد وقلبش را در اورد

پیکر بی جان زن را روی زمین رها کرد وگفت :میتونستی بیشتر از این ها زنده بمونی

قلب را  روی زمین انداخت وبه سمتم امد

ایزابل پشت من ایستاده بود ودستم را گرفته بود از ترس کنترل خودش را نداشت و ناخن هایش را در دستم فرو میکرد

از ترس میخکوب شده بودم .

صورتم را در دست گرفت دستانش صورتم را خونی کرد

.............................................................................................

نمیدونم چرا یک جوری شد نمیدونم اشکالش چیه فقط یک جوری بودنشو حس میکنم

شما بگین درستش کنم

 

bloodymoon بازدید : 78 پنجشنبه 5 ارديبهشت 1392 زمان : 2:09 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط princess of darkness در تاریخ 1392/2/14 و 15:27 دقیقه ارسال شده است

هنوز درمورد نقشها تصميم قطعي نگرفتم
باشه اگه نقشه نوجون خون اشام داشتم ميذارمتشکلک

این نظر توسط Ava در تاریخ 1392/2/12 و 16:24 دقیقه ارسال شده است

اووووووووووووه چه عالی واقعا عالی بود.. عجب بابایی داری!؟
خیلی حال کردم دختر شیطون!!شکلک

این نظر توسط Biiiiiiiiiiiiiiigh در تاریخ 1392/2/11 و 23:37 دقیقه ارسال شده است

عالی بود


ی چیزی بگم...امممممم....میشه اگه نقش ی نوجوون خون آشام خالی داری بزاری برا من؟شکلک

این نظر توسط Dorsa در تاریخ 1392/2/11 و 19:19 دقیقه ارسال شده است

به نظره من که حرف نداشت!!خیلی عالی بود.فقط اگه میشه زودتر بنویس.مال دفه ی پیشو یادم رفته بود!شکلک
مرسی خانم خوناشام!عالیییییییییی بودشکلکشکلک

این نظر توسط سارا در تاریخ 1392/2/11 و 16:06 دقیقه ارسال شده است

نه خیلی عالی بود و اصلا هم اشکالی نداشت.مرسی خیلی خیلی قشنگ بود دستت درد نکنهشکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 12
  • آی پی دیروز : 36
  • بازدید امروز : 38
  • باردید دیروز : 65
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 285
  • بازدید ماه : 995
  • بازدید سال : 4,672
  • بازدید کلی : 159,571
  • کدهای اختصاصی