close
تبلیغات در اینترنت
 آرزوی قلبی قسمت20
loading...

دنیای داستانها

من:چطوراینقدرمطمئنین؟....رویا:ازرفتارتون معلومه اگه قرارباشه یکی ازطرفین ناراضی باشه به مشکل برمیخورین.....ویلیام:میخوای بهت ثابت کنیم؟...من:بله اگه میتونیدثابت کنیدمنومایک تفاهم نداریم.... ویلیام:قبوله ازفردارویامیادسنجشتون میکنه ...من:باشه منکه نمیترسم...مایک:برگشتم خب چی میگفتین؟...من:هیچی…

آخرین ارسال های انجمن

آرزوی قلبی قسمت20

من:چطوراینقدرمطمئنین؟....رویا:ازرفتارتون معلومه اگه قرارباشه یکی ازطرفین ناراضی باشه به مشکل برمیخورین.....ویلیام:میخوای بهت ثابت کنیم؟...من:بله اگه میتونیدثابت کنیدمنومایک تفاهم نداریم....

ویلیام:قبوله ازفردارویامیادسنجشتون میکنه ...من:باشه منکه نمیترسم...مایک:برگشتم خب چی میگفتین؟...من:هیچی عزیزم رویاجون دوسداره بیشترباهم باشیم...مایک:خوبه ازتنهایی درمیای....

مایک:میرم دوربینوجمع کنم عزیزم حاضرشوبرگردیم هتل...من:باشه....ویلیام:ثابت میکنم مردزندگیت نیست اینقدامتحانش میکنیم تامطمئن بشیم...

من:باشه خب من دیگه میرم ازدیدارتون خوشحال شدم شبخوش....رفتم پیش مایک حق باویلیام بودتنهاحسی که درمن بودترس ازآینده بود...عشقی درکارنبودشایدم بودومن باهاش میجنگیدم...

یاداون تلفن افتادم...اگه حامدواقعااوناروگفته باشه من بایدچیکارکنم؟...چطورجواب مایکوبدم....توهمین فکرابودم که مایک گفت:عزیزم خوبی؟رسیدیم پیاده شو...

دستموگرفتواومدیم دم دراتاقم...من:شب خوبی بودمایک ...مایک:آره ولی نشدبیشترباهم باشیم...کمرموگرفتومنونگاه کرد....آروم منوبوسید...من هنوزم هیچ جرقه ای ازعشق نمیدیدم....

من:شبخوش....مایک:شبخوش....تمام شب روبه این فکرمیکردم که بایدچیکارکنم....

اونطرف کارلووآدام درحال درس خوندن بودن وهرکدوم یه طرف راه میرفتن....آدام:مال من تموم...کارلو:منم تموم دورم کردم...بریم بخوابیم وای استیسی کجایی...

هردوکنارهم درازکشیدن....آدام:دایی اگه مامانم بامایک عروسی نکنه غصه میخوره؟....کارلو:نه شایدیکم ناراحت بشه ولی زودفراموش میکنه...آدام:فکرمیکنی حامدازمامانم خوشش بیاد؟...کارلو:برام مهم نیست تنهاچیزیکه مهمه اینه که زی زی روبه کس مطمئنی بسپریم.....

آدام:اگه مایک بفهمه نقشه مابوده چیکارمون میکنه؟...کارلو:هیچی کاری نمیتونه بکنه...آدام:اگه حامدبزنه زیرهمه چی؟چیکارکنیم؟...کارلو:میشه بخوابی...اینقدمنونترسون یکاریش میکنیم...

صبح شده بودنورتوصورتم میخورد....بیدارشدم امروزبرمیگشتیم خونه...سریع حاضرشدم دروزدن باخیال اینکه مایکه دروبازکردم ولی ویلیامورویابودن...من:سلام...رویا:سلام عزیزم عجله کن پروازمون یکیه نقشه های خوبی داریم....

من:باشه الان حاضرمیشم...دراتاق مایکوزدیمواونم اومد...سوارهواپیماشدیم...منومایک کنارهم نشستیم...رویا آهسته ازپشت گفت:گوشیتودرآروسرگرم شوببینم عکس العملش چیه؟...

من گوشیمودرآوردموبدون توجه به مایک بازی میکردم...اونم گوشیشودرآوردوسرگرم شد...رویا:واقعاکه حسودیش شد...

randy بازدید : 64 شنبه 7 ارديبهشت 1392 زمان : 21:50 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط سارا در تاریخ 1392/2/11 و 16:19 دقیقه ارسال شده است

مایک چه حسودیه؟!مرسی خیلی عالی بود.شکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 156
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 278
  • بازدید ماه : 710
  • بازدید سال : 3,044
  • بازدید کلی : 157,943
  • کدهای اختصاصی