close
تبلیغات در اینترنت
 آرزوی قلبی قسمت21
loading...

دنیای داستانها

من که دیدم فایده ای نداره گوشیموگذاشتم توجیبموچشاموبستم...مایک که دیداینطوره گوشیشوگذاشت توجیبشودستموگرفت.....رویا:چه عجب یه حرکتی کرد....مایک همینطورباانگشتام بازی میکرد...چشاموبازکردموبهش نگاه کردم.... مایک:ببخشیدنمیخواستم بیدارت کنم....من:عیب نداره...مایک یکم نگرانم....مایک:چراعزیزم…

آخرین ارسال های انجمن

آرزوی قلبی قسمت21

من که دیدم فایده ای نداره گوشیموگذاشتم توجیبموچشاموبستم...مایک که دیداینطوره گوشیشوگذاشت توجیبشودستموگرفت.....رویا:چه عجب یه حرکتی کرد....مایک همینطورباانگشتام بازی میکرد...چشاموبازکردموبهش نگاه کردم....

مایک:ببخشیدنمیخواستم بیدارت کنم....من:عیب نداره...مایک یکم نگرانم....مایک:چراعزیزم تاچش بذاری رسیدیم خونه....من:نگران خودمونم...

مایک:خودمون؟چرا؟...من:نمیدونم حس میکنم....مایک:چی حس میکنی؟.....من:حس میکنم بین ماعشق نیست ...مایک:چی؟چراهمچین حسی میکنی؟...من:نمیدونم حس میکنم نفرسومی درکاره....

مایک خیلی شوکه شدورنگش پریدوگفت:نه هرگزنفرسومی درکارنیست فقط خودمونیم که باهم غریبیم.....ویلیام:آهااین شدیه گفتوگوی حسابی...رویا:هیس بذارببینم دردفاع ازخودش چی میگه...

من:آره ماخیلی باهم غریبیم...مایک:اینطورنمیشه ادامه دادبایدبتونم قلبتومال خودم کنم بایدبیشتربرات وقت بذارم ...من:فکرمیکنی فایده ای داره؟...مایک:بله معلومه کم کم که منوبشناسی توقلبت جامیشم.....

من فقط نگاش کردم...مایک:اینطورنگام نکن قلب من فقط مال توه ولی قلب توهنوزمال من نیست...ویلیام:اووووجنم پیداکرده....من:باشه امتحان میکنیم....توکل مسیرپروازمایک دستموگرفته بود کارلونمیتونست ازجاش بلندشه..کم کم اشک ازچشمش دراومدوباحال زاری گفت:استیسی دلم برات تنگ شده....چشماشوبست.....دروبازکردم مایک:من دیگه میرم بعدامیام...من:باشه ممنون...دروبستمواومدم تو...که متوجه کارلوشدم روزمن...

بانگرانی نزدیکش شدم تب داشتوعرق کرده بود...خونه که مثل جنگل شده بود...بزورکارلوروکشیدم تواتاق:وای چقدسنگینی ماشالا...اوفففففففففففففففففففف...

دستمال خیس روپیشونیش گذاشتمورفتم لباسموعوض کردم....خونه روتمیزکردموبرای کارلوسوپ درست کردم....خسته بودم یه دوش گرفتم...آدام هنوزنیومده بود....

رفتم پیش کارلوهنوزتب داشت زنگ زدم دکتراومدومعاینش کرد...ضعیف شده بود...سریع دارهاشوگرفتم...آمپولاشوزدنورفتن...کنارتختش نشستم...

خیلی خسته بودم....کنارش درازکشیدم سرموگذاشتم روسینش....باصدای کلیدبیدارشدم....اومدم توحال:آدام...آدام:مامان...وپریدبغلم...من:خوبی پسرم دلتنگت بودم...

آدام:چه خوب شدزوداومدی...من:آدام لطفابگواینجاچه خبربوده؟....آدام:مامان خب...چیزه..._کارمن بود....من:کارلو...توضیح بده.....

randy بازدید : 80 شنبه 7 ارديبهشت 1392 زمان : 21:51 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 132
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 254
  • بازدید ماه : 686
  • بازدید سال : 3,020
  • بازدید کلی : 157,919
  • کدهای اختصاصی