close
تبلیغات در اینترنت
 آرزوی قلبی قسمت22
loading...

دنیای داستانها

کارلوخسته بودولی آروم جلواومدوگفت:آدام پیش دوستاش بود...چندتاازدوستام اومدن خونه و....خب شلوغ کاری شدمتاسفم زی زی...من نگاهی به آدام ونگاهی به کارلوکردم...آدام که خیالش راحت شدگفت:میشه برم تواتاقم؟...من:بله برو....من:چرااینکاروکردی؟...کارلو:کدوم کار؟.... من درحالیکه صورتشونازمیکردم گفتم:به من دروغ نگوایناکارتونیست...کارلو:چرا..بود..من توصحنه جرم بودم...من:چشات به من دروغ نمیگن.... کارلو:خب دوسنداشتم آدامودعواکنی....من:اگه دعوامیکردم یادمیگرفت تکرارش نکنه...بگذریم حالت چطوره؟...کارلو:یکم بیحالم ولی…

آخرین ارسال های انجمن

آرزوی قلبی قسمت22

کارلوخسته بودولی آروم جلواومدوگفت:آدام پیش دوستاش بود...چندتاازدوستام اومدن خونه و....خب شلوغ کاری شدمتاسفم زی زی...من نگاهی به آدام ونگاهی به کارلوکردم...آدام که خیالش راحت شدگفت:میشه برم تواتاقم؟...من:بله برو....من:چرااینکاروکردی؟...کارلو:کدوم کار؟....

من درحالیکه صورتشونازمیکردم گفتم:به من دروغ نگوایناکارتونیست...کارلو:چرا..بود..من توصحنه جرم بودم...من:چشات به من دروغ نمیگن....

کارلو:خب دوسنداشتم آدامودعواکنی....من:اگه دعوامیکردم یادمیگرفت تکرارش نکنه...بگذریم حالت چطوره؟...کارلو:یکم بیحالم ولی خوب میشم...من مواشودست کشیدموگفتم:خوب میشی...منو بغل کردوگفت:سفرچطوربودخوشگذشت؟...من:بدنبوددرگیرکاربودیم....براتون سوغاتیم آوردم....کارلو درحالیکه منوبخودش فشردگفت:توخودت سوغاتی...

ازبغلش اومدم بیرونوگفتم:بریم شام بخوریم ...ادام پسرم زودی بیا....بعدازشام...سوغاتیهاروبهشون دادم...حاضرشدم برم استودیوامشب برنامه داشتیم...

ازروبروشدن باحامدمیترسیدم ولی بخودم اعتمادبه نفس دادم ورفتم....رفتم توساختمون:سلام به همه...سونیا:به به خوش اومدی....من:ممنون عزیزم چه خبر؟....پوریا:سلام خانوم خوبی؟خوشگذشت؟...

من:ممنون خوب بود..براتون کادوگرفتم ولی اول بگیدکی ازدواج میکنید....سونیا:بزودی...پوریا:آره دیگه مشکلاتمون داره حل میشه...من:خداروشکرعزیزم ....یدفه یکی گفت؟:سلام...برگشتم حامدبوددرحالیکه شوکه شدم گفتم:سلام...نفس عمیقی کشیدموگفتم:حالت چطوره؟خوبی؟...

حامد:ممنون شماخوبی؟آدام خوبه؟...کم کم بایدحاضرشیم برای پخش...من:ممنون...آمادم...رفتم روسن ونشستم ...مایک هم کنارم روصحنه بودوراجب مراسمی که رفتیم برای بیننده هابحث میکردیم...

گاهی نگاهم روبه حامدمیچرخیدومیدیدم که اونم منونگاه میکنه...ولبخندمیزنه...درحال بحث که بودیم مایک وحامدوباهم مقایسه میکردم توذهنم...خب هردوشون خوشتیپ وخوش هیکل بودن...نمیدونستم چرادارم مقایسه میکنم...

برنامه تموم شدوداشتیم میرفتیم که یهویه دختردروزدواومدتووپریدبغل حامد...کلی هموبوسیدن...ازدیدن این صحنه هامتعجب شدم هرگزندیده بودم حامدازاین کارابکنه...خیلی باهم خندیدن....

یکم اعصابم بهم ریخت ولی بااومدن مایک دستشوگرفتموآروم شدم...حامدکه انگارتازه متوجه حضورماشده بودگفت:معرفی میکنم کیانا همکارجدیدمون.....

randy بازدید : 86 شنبه 7 ارديبهشت 1392 زمان : 21:52 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط sara_hd در تاریخ 1392/2/11 و 16:26 دقیقه ارسال شده است

وای خدا کیانا دیگه از کجا اومد؟؟الان میزنه همه چیزو خراب میکنه!مرسی عزیزم عالی عالی بود.شکلکشکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 41
  • آی پی دیروز : 66
  • بازدید امروز : 104
  • باردید دیروز : 125
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 338
  • بازدید ماه : 2,151
  • بازدید سال : 11,982
  • بازدید کلی : 166,881
  • کدهای اختصاصی
    کسب درآمد از پاپ آپ