close
تبلیغات در اینترنت
 قدمهای مرده قسمتآخر
loading...

دنیای داستانها

افرادباعجله درحال فراربودن...لیان سنگینی آندراروحس نمیکردتنهاقولی که به برادرش داده بودمهم بود....باعجله سوارماشینی شدند..اطرافشون پربودازموجودات بدترکیب...... صدای فریاداومداون سونیابود...دویدوسوارشد....کریس خشمگین بود...سدلرروتاحدمرگ زد...یقه کروزه روگرفتوگفت:اینم برای خیانتی…

آخرین ارسال های انجمن

قدمهای مرده قسمتآخر

افرادباعجله درحال فراربودن...لیان سنگینی آندراروحس نمیکردتنهاقولی که به برادرش داده بودمهم بود....باعجله سوارماشینی شدند..اطرافشون پربودازموجودات بدترکیب......

صدای فریاداومداون سونیابود...دویدوسوارشد....کریس خشمگین بود...سدلرروتاحدمرگ زد...یقه کروزه روگرفتوگفت:اینم برای خیانتی که بهم کردیوزندگیموخراب کردی...بااسلحش به مغزش شلیک کرد...اتاق غرق آتش بود...

آندراکم کم بهوش اومد...آندرا:کریس کریس کجاست؟...لیان:همه چی تموم شدآندراکریس رفت...قطره اشکی گوشه چشم آندرانشست:میدونستم اصرارم بیفایدس....

کریس سدلرروبه یکی ازچاشنی هابست:خب نابودی چه مزه ای میده؟...کریس دکمه آغازعملیات انفجارروزد....صدای اولین انفجاراومد...هرچاشنی به فاصله 20ثانیه عمل میکرد...

کریس فرصت کردوبیسیموبرداشت:کریس صحبت میکنه...آندرا:کریس منم بگو...کریس:خیلی دوستدارم عزیزم فقط بحرفام گوش کن....صدای انفجارهامیومد....کریس:گفته بودم تنهات نمیذارم ولی فهمیدم کسی بیشترازمن لایق توه....

من توروبه لیان سپردم نمیتونستم ازهردوتون دل بکنم باهم باشین آسوده خاطرم.... انفجارهانزدیکترمیشد...کریس:خداحافظ عزیزم دوستدارم....

صدای انفجاربیسیموقطع کرد....شنیدن این حرفهاهمه روناراحت کرد...آندرا:شووانگه دار..نگه دار...شووانگه داشت....آندراپیاده شد....آخرین انفجاررودید...:نههههههههههههههههههههههه کریس نه....لیان اون بخودش تکیه دادروی زمین نشست...میدونست که کریس بااون وداع کرده...آندرااحساس ضعف میکردرویاهای اون همه بربادرفته بود....

کریس دیگه هرگزبرنمیگشت.....

چندروزبعدمراسم تشییع جنازه ای برای کریس برگذارشد....بعدازرفتن همه آندراکنارقبرش نشست:ازیادگاریت مراقبت میکنم...لیان:آندرابیابریم...آندرالبخندی زدوهمراه لیان براه افتاد....

لیان:میدونم اینجاجاش نیست ولی ازت یه چیزی میخوام....آندرا:میدونم چی میخوای قبول میکنم....لیان:دوسدارم زندگیمون عوض بشه نمیخوام دیگه کسیوازدست بدم...

آندرا:منم همینطور....لیان:ازنیروی پلیس استعفامیدیم...میریم یه جای دوروزندگی آرومی شروع میکنیم....آندرا:بچه دارمیشیم اسمشم میذاریم کریس.....

randy بازدید : 78 شنبه 7 ارديبهشت 1392 زمان : 21:54 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 141
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 263
  • بازدید ماه : 695
  • بازدید سال : 3,029
  • بازدید کلی : 157,928
  • کدهای اختصاصی