close
تبلیغات در اینترنت
 آرزوی قلبی قسمت23
loading...

دنیای داستانها

من تودلم :بین ماچیکارمیکنی...نمیدونم چرااحساس رقابت کردم ولی لبخندزدمودستمودرازکردم تاباهاش دست بدم...من:سلام من استیسی هستم ازآشناییت خوشوقتم خوش اومدی...حامدبالبخند:کیانابیشترکاراباسلیقه استیسی انجام میشه لازمه باهم هماهنگ باشین.... کیانا:اوووپس پای اصلی برنامه ایشونه...من:استیسی…

آخرین ارسال های انجمن

آرزوی قلبی قسمت23

من تودلم :بین ماچیکارمیکنی...نمیدونم چرااحساس رقابت کردم ولی لبخندزدمودستمودرازکردم تاباهاش دست بدم...من:سلام من استیسی هستم ازآشناییت خوشوقتم خوش اومدی...حامدبالبخند:کیانابیشترکاراباسلیقه استیسی انجام میشه لازمه باهم هماهنگ باشین....

کیانا:اوووپس پای اصلی برنامه ایشونه...من:استیسی صدام کن....دراین لحظه کارلواومد....من:اوه کارلو...سریع دستشوگرفتموگفتم:توبایداستراحت میکردی چرااومدی؟...کارلوصورتموگرفتوبالبخندگفت:میخواستم باهم بریم خونه....

کیانا:سلام من کیاناهستم....کارلو:خوشوقتم برادراستیسی هستم...من:خب دیگه بایدبریم خداحافظ همه بای بای مایک...دست کارلوروکشیدموبردم...کارلو:یواشترچرااینقدهولی...من:هیچی هیچی...کارلو:منونگاه کن...حسودیت شده به اون دختره...من:نه...یهنی نمیدونم یه احساس بدی دارم....

کارلومنوبغل کردوگفت:توخوشکلترینوبهترینی اونوول کن...رفتیم خونه...آدام خوابیده بودوکتابشوبغل کرده بود...روش پتوکشیدمواومدم بیرون...کارلوآروم دستموگرفتوگفت:خسته بنظرمیای بیابریم بخوابیم...

من:من کنارتونمیخوابم مریض محترم...کارلومنوهل دادتواتاقوگفت:خوب شدم توبیا...بدنش هنوزداغ بود...ازپارچ تودستم آب ریختموزدم به صورتش...کارلو:آخیش چقدخنک بود....کارلوروبغل کردم چشاموبستمولباسشوبادستم میفشردم....بوش میکردم....

کارلو:ااااشیطون شدیاآجی بزرگه....من:داداش خودمی دیگه...درازکشیدیم....حس میکردم کارلوچیزی میخوادبگه..همش نفس عمیق میکشیدوآب دهنشوقورت میدادولی بانگاه بمن منصرف میشد...

من:کارلواونیکه تودلته بگو...کارلو:هیچی نیست خوابم میاد...بلندشدم یکم آب تودستم ریختم پاشیدم به صورتش یهوپریدوگفت:ایییییییییییییییی چت شده؟...من:بگووووووو....کارلو:نمیگم....من پارچ آبوبرداشتموگفتم:میگی یابپاشم...کارلو:باشه باشه میگم نپاش...خب راستش...چطوربگم..خدایا....من دستاشوگرفتموگفتم:بمن بگوچیشده....

کارلوبغض کردوگفت:بامایک ازدواج نکن...خواهش میکنم...من باتعجب بهش نگاه میکردم...نمیدونم چه دردی داشت که بی اختیارصورتموگرفتومنوبوسید...اشک میریخت اشکاش میریخت رولباسم...

خیسیش منوبخودم آوردازش جداشدموگفتم:انگارهردوتون تنهایی منودوسدارین....کارلو:نه نه زی زی دوسندارم بیشترازاین قاطی این بازی بشی فقط بدون بایدازهم جدابشین....

من:چرا؟دلیلش چیه؟....کارلو:نمیدونم چطوربایدبگم...اون....اون...من:کارلوچی؟....کارلونفس عمیقی کشیدوگفت:ازم نپرس توروخداازم نپرس...من ازاتاق زدم بیرون...کتموپوشیدمورفتم توخیابون....

چندلحظه بعدکارلوشونه هاموگرفتوگفت:آروم باش خواهش میکنم...من:اگه این چیزیه که میخوایدباشه منومایک ازهم جدامیشیم....

randy بازدید : 57 یکشنبه 5 خرداد 1392 زمان : 16:30 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 104
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 226
  • بازدید ماه : 658
  • بازدید سال : 2,992
  • بازدید کلی : 157,891
  • کدهای اختصاصی