close
تبلیغات در اینترنت
 آرزوی قلبی قسمت27
loading...

دنیای داستانها

من:کارلودوست دارم...کارلواروم نفس کشیدوگفت:منم دوستدارم...آهسته سرشوازروشونم برداشتوبادستاش صورتموگرفت...چشاشوبستولباشوگذاشت رولبام...باعشق میبوسید...من حرفاشوحس میکردم..میخواست بگه تنهام نمیذاره.... آروم ازم جداشدواشکاموپاک کرد...دستاشوگذاشت دورکمرمومنوبردتواتاق...درازکشیدم...روصندلی…

آخرین ارسال های انجمن

آرزوی قلبی قسمت27

من:کارلودوست دارم...کارلواروم نفس کشیدوگفت:منم دوستدارم...آهسته سرشوازروشونم برداشتوبادستاش صورتموگرفت...چشاشوبستولباشوگذاشت رولبام...باعشق میبوسید...من حرفاشوحس میکردم..میخواست بگه تنهام نمیذاره....

آروم ازم جداشدواشکاموپاک کرد...دستاشوگذاشت دورکمرمومنوبردتواتاق...درازکشیدم...روصندلی نشستوموامونازمیکرد..من:بایدصبحونه حاضرکنم آدام بایدبره مدرسه...کارلو:هیییییییییییسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس نمیخوادتوفقط چشاتوببندوبخواب...من کارارومیکنم....

چشاموبستم...کارلوشروع کردبه آوازخوندن...من:صدات خیلی قشنگه...کارلو:بتورفتم دیگه...بخواب عزیزم...نمیدونم چطورولی خوابم برد...

کارلوروم پتوکشیدوگونموبوسیدورفت بیرون....آداموبیدارکرد..باهم صبحونه خوردن...کارلو:آدام ازاین ببعدزندگیمون عوض میشه بایدکنارهم باشیموخواهرمودلداری بدیم....

آدام:همینکه ازدست اون جغدشوم راحت شدیم عالیه...کارلو:آره ههه بریم زودباش دیرشد..نزدیک ظهربودبیدارشدم...چشمام ورم کرده بودومیسوخت...کمپرس یخ روش گذاشتم...یواش یواش ناهاردرست کردم....

گوشیم زنگید...مایک بودپرتش کردم اونور....صدای چرخیدن کلیدتوقفل دراومد...کارلواومدوآدامم پشت سرش...کارلو:سلاممممممممممممم...آدام:سلام مامانی...وای چشاشونگاه ورمیده...

من:خوش اومدین پسرا..سرم دردمیکنه...کارلو:پاشوپاشوناهاربخوریم که الانه بمیرم....من:حال ندارم خودتون بخورین...کارلوکمرموگرفتومنوبلندکردوگفت:بی تواصلانمیشه...

هرسه باهم ناهارخوردیم...آدام رفت بازی کنه..من:نگرانم کارلو....یهوزنگ زدن...دروبازکردم...ویلیام بود:میتونم بیام تو؟...من:بله بله خوش اومدی...ویلیام نشستوباکارلومشغول بحث شدن...

بعدازخوردن کیک وقهوه...ویلیام کمی خودشوجمع کردوگفت:برای یه پیشنهاداومدم..

من:چه پیشنهادی؟...ویلیام:خب شرکت به یک مشاوراحتیاج داره که ارتباط خوبی بتونه برقرارکنه...راستش من ازاون شبی که مهمان برنامتون بودم به این فکرافتادم....

من:خب آخه من زیادباکارتون آشنایی ندارم...ویلیام:خیلی راحته خودم بهتون یادمیدم فقط خواهش میکنم قبول کنین...من:باکمال میل...ویلیام:عالیه این کارتمه فردابرای آموزش بیایدپیشم....

من:ممنون...ویلیام رفتومن ازخوشحالی همینطورکه اشک ریختم کارتوبه قلبم چسبوندم...دیگه بیکارنبودم...ونگرانی هابرای آینده پسرم تموم میشد...بایدیادمیگرفتم چیکارکنم...

کارلو کنارگوش آدام رفتوگفت:مرحبابتوپسر...آدام:قابلی نداشت دایی...

randy بازدید : 54 چهارشنبه 15 خرداد 1392 زمان : 9:54 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 154
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 276
  • بازدید ماه : 708
  • بازدید سال : 3,042
  • بازدید کلی : 157,941
  • کدهای اختصاصی