close
تبلیغات در اینترنت
 nightmare2 -eps4
loading...

دنیای داستانها

تا از اونجايي كه قسمت قبل رو يك قرن پيش نوشتم ومطمئنم همه يادشون رفته يك خلاصه اي از اتفاقات قبل ميگم يادتون بياد بدن شخصيت اصلي ضعيف شده وبراي ترميم هر روز مجبورش ميكنن يك مقدار كم خون بخوره اما حتي همون مقدار كم هم براش ازار دهنده ميشه وباعث ميشه بهم بريزه .نشستم روی زمین  وزانوهایم را دربغل گرفتم وسرم را گذاشتم روی زانوهایم اشک هایم زانوهایم راخیس میکرد.سرم را بلند کرد .باانگشتانش اشک هایم را پاک کرد دستش را کنار زدم بی توجه به رفتارم دستم را گرفت وبه زور بلند کرد ودراغوش گرفت .هرچه قدر…

آخرین ارسال های انجمن

nightmare2 -eps4

تا از اونجايي كه قسمت قبل رو يك قرن پيش نوشتم ومطمئنم همه يادشون رفته يك خلاصه اي از اتفاقات قبل ميگم يادتون بياد

بدن شخصيت اصلي ضعيف شده وبراي ترميم هر روز مجبورش ميكنن يك مقدار كم خون بخوره اما حتي همون مقدار كم هم براش ازار دهنده ميشه وباعث ميشه بهم بريزه

.نشستم روی زمین  وزانوهایم را دربغل گرفتم وسرم را گذاشتم روی زانوهایم

اشک هایم زانوهایم راخیس میکرد.سرم را بلند کرد .باانگشتانش اشک هایم را پاک کرد دستش را کنار زدم

بی توجه به رفتارم دستم را گرفت وبه زور بلند کرد ودراغوش گرفت .هرچه قدر سعی میکردام از اغوشش بیرون بیایم بی فایده بود .به سینه اش مشت میکوبیدام  تا خودم را ازاد کنم اما دست بردار نبود

با تمام توانم اخرین مشت را کوبیدام وگفتم:ازت متنرممممممممممممممممم

تسلیم شدام دیگر توانی برای جنگیدن نداشتم .

.....................................................................................

 

چند روز گذشته بود به خوابگاه برگشته بودام .تعميرات اكادمي تمام شده بود وقرار شده بود  در چند روز اينده به اكادمي برگرديم .

كريسمس زمان زيادي نمانده بود .

ساعت 8 صبح بود .روي تخت دراز كشيده بودام وكتابي را ميخواندم  در حاليكه حلقه اي از موهايم را دور انگشتم مي پيچاندام  وپاهايم را در هوا مي چرخاندام

صداي در بلند شد .باران در را باز كرد پستچي بود .باران بسته را از پستچي گرفت ودر را بست .با كنجكاوي نگاهش كردام

بسته را روي كتابم انداخت وگفت :ماله جناب عاليه

بسته از طرف مادرام بود .بازش كردام .يك نامه و4 بليط در بسته بود .

مادرم از دوستانم هم براي عيد كريسمس دعوت كرده بود اما نه دوستانم(سارا –انيا –ملينا )بودند نه خبري ازشان داشتم

باران را صدا كردام وپرسيدام:برنامه ات برا كريسمس چيه ؟؟

باران:فعلا كه هيچي

:چه خوب ميتوني با من بياي؟مادرام 4 تا بليط اضافي برا دوستام فرستاده

_:باشههههههه بهش فكر ميكنم

مائده تو چي ؟:

سرش را روي كتابش بلند كرد وگفت :باشه .

دستانم را بهم زدام وگفتم عالي شد

لباس هايم را عوض كردام وپالتو وچكمه هايم را پوشيدام

وبه سمت خوابگاه پسرانه رفتم 

بعد از يك ربع گشتن بالاخره در اتاقشان را پيدا كردام  ودر زدام ومنتظر ايستادام  اما خبري نشد

دوباره در زدام اما اين دفعه پشت سرهم ومحكم به در ميزدام  كم كم داشتم پشيمان ميشدام وميخواستم برگردام كه درنيمه باز شد .

دنييل در استانه ي در ايستاده بود درحالي كه معلوم بود تازه از خواب بيدارشده موهايش بهم ريخته بود ويك طرف صورتش را گرفته بود سرش را بايك دسته گرفته بود ومي ماليد .

دنييل:چتهههههههههه اين وقته صبح

:ميخواهم تعطيلاته كريسمسو برگردام پيش خانواده ام بعد از تعطيلات برميگردام اكادمي از همان جا

_:باشه

وخواست در را ببندد كه يك لحظه  پشيمان شد و گفت :چيييييييييييييييييييييييييييييي؟؟؟

دستم را گرفت وكشيد داخل اتاق و در حالي كه در را ميبست گفت :دوباره بگو!

داخل اتاق تاريك بود پرده ها ي ضخيم جلوي ورود نور از پنجره هارو گرفته بودند درحالي كه سعي ميكردام  چشمانم را به تاريكي اتاق عادت بدم گفتم:

:هيچي گفتم ميخواهم برا تعطيلات برم پيش خانواده ام

_:جوابت يك كلمه است عمرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بادلخوري گفتم :اخه چرا؟

_:همينكه گفتم  .قبل از كريسمس برميگرديم اكادمي

:نهههههههههههههههههههه 

اصلا من چرا ازتو اجازه ميگيرم  ؟؟بليطم را هم گرفتم  .من برميگردام  .روز بعد تعطيلات  قبل از شروع كلاسها اكادميم

به سمت در رفتم  و گفتم :بعد از تعطيلات ميبينمت

_:مطمئنم نيازي به ياد اوري نيست كه هيچ كدوم از دانش اموز هاي اكادمي نميتونن بدونه هماهنگي از كشور خارج شن

حالا اگه دوست داري برو

تسليم شدام وبا التماس گفتم:دنيييييييييييييييييييييييييييييييييي خواهش ميكنم

_:نه

دوباره با التماس نگاهش كردام

_:نه

با بغض گفتم :خيلي بدجنسييييييييييي .باشه همينجاميمونم .اصلا مگه چيزي بيشتر از يك پيش غذاي ساده ام براشماها كه چيزي هم بخواهم

دوتابليط اخر رو گذاشتم رو ميز وگفتم :اينم بليطاتون خودتون پس بديد

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

برگشتم به خوابگاه

چمدان هايشان روي زمين بود وداشتند وسايلشان راجمع ميكرداند .خواستم چيزي بگم اما بيخيال شدم

لباسم را عوض كردام ومشغول جمع كردن وسايلم شدام

با خودم فكر كردام :اخه چه طور ميتونم وقتي كه دعوتشون كردام  ودارن وسايل جمع ميكنن بگم نميريم

حداقل ميتونيم بريم فرودگاه بعد كه جلومو گرفتن وانمود كنم چيزي نميدونستم

از فكر احمقانه ام خنده ام گرفت اما هر چقدر با خودام كلنجار رفتم نميتوانستم همچين چيزي را بيان كنم

بالاخره روز رفتن فرا رسيد .از اضطراب ودلشوره يخ كرده بودام وميلرزيدام

باران:حالت خوبه ؟؟داري ميلرزي

:فقط فشارم افتاده چيزيم نيست

بليط  وپاسپورت مائده وباران را چك كرداند نوبت من رسيد بليط وپاسپورت را بدست مامور دادام .چشمانم را بسته بودام ودعا ميكردام كه خيلي بد جلوي بچه ها ضايع نشم

اما مامور بليط را گرفت  وپاسپورتم را به دستم داد وگفت درسته ميتوني رد بشي

يك لحظه از تعجب دهانم باز ماند .باورام نميشد با خوش حالي سوار هواپيما شدام

صندلي ها را پيدا كرديم .دنبال جايم ميگشتم بالاخره پيدا كردام اما كمي دلخور شدام صندلي كناري را پسري نشسته بود واز پنجره به بيرون نگاه ميكرد نميتوانستم صورتش را ببينم

روي صندلي نشستم پسر همچنان غرق در تفكراتش به پنجره خيره شده بود وبرنميگشت

گلوييم را صاف كردام وگفتم :اااااامم .. من  ..

حرفم را قطع كرد برگشت و گفت :دير كردي

با اعصبانيت گفتم :دنيييييييييييييي  اينجا چيكار ميكني ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درباره nightmare ,
bloodymoon بازدید : 163 پنجشنبه 23 خرداد 1392 زمان : 14:59 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط Ava در تاریخ 1392/4/20 و 23:59 دقیقه ارسال شده است

من مدیر وبلاگ نیستم و تصادفا با هم هم اسمی.میخواستم بگم داستانت خیلی قشنگه.با تموم داستان هایی که تا الان خوندم فرق داره.خیلی خیلی زیباست.
تنها خواهشی هم که داشتم اینه:لطفا یکم سریع تر آپ کن.مرسیشکلک

این نظر توسط Sara در تاریخ 1392/4/18 و 1:11 دقیقه ارسال شده است

Mercy khaily ghashang bod.khaily montazeram babbam Che meshe شکلکشکلکشکلکشکلک

این نظر توسط Dorsa در تاریخ 1392/3/31 و 21:18 دقیقه ارسال شده است

بقیه رو نمیدونم ولی من اینجام.....شکلک
این دنی عجب پسریه....خودش میگه نرو....بعد تو هواپیما ظاهر میشه!!!شکلکشکلکشکلک
عالی بود دوستم.....شکلکشکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 41
  • آی پی دیروز : 66
  • بازدید امروز : 116
  • باردید دیروز : 125
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 350
  • بازدید ماه : 2,163
  • بازدید سال : 11,994
  • بازدید کلی : 166,893
  • کدهای اختصاصی
    کسب درآمد از پاپ آپ