close
تبلیغات در اینترنت
 love you for ever_18
loading...

دنیای داستانها

دخترا و پسرا بعد از یه هفته بخور و بخواب تو کمپ قرار شد برگردن...اتوبوس پسرا زودتر حرکت کرد و رفت و اتوبوس دخترا بعد از اونا راه افتاد...ولی به دلیل فنی اتوبوس دخترا خراب میشه و می افتن داخل دره...پسرا هم آتیشی رو ته دره میبینن و میفهمن که این آتیش برای اتوبوس دختراست...اونارو خیلی زود…

آخرین ارسال های انجمن

love you for ever_18

دخترا و پسرا بعد از یه هفته بخور و بخواب تو کمپ قرار شد برگردن...اتوبوس پسرا زودتر حرکت کرد و رفت و اتوبوس دخترا بعد از اونا راه افتاد...ولی به دلیل فنی اتوبوس دخترا خراب میشه و می افتن داخل دره...پسرا هم آتیشی رو ته دره میبینن و میفهمن که این آتیش برای اتوبوس دختراست...اونارو خیلی زود به بیمارستان منتقل میکنن...سحر که سه ماه باردار بود بچش افتاده...درسا پاش شکسته و کمی ضرب دیده...آیسان وضعیتش مشخص نشده و مهشید تو کما رفته...بعد از مدتی آیسان بهوش میاد...زک هم از خدا خواسته میره ملاقاتش ولی حال آیسان بهم میخوره و قلبش از حرکت می ایسته................


زک خیلی سریع از جاش بلند شد و به دستگاه نگاه کرد...آیسانو تکونی داد ولی اون

هیچ عکس العملی نشون نداد...

زک فوری زنگ اضطراری رو زد و تلاش میکرد آیسانو بیدار کنه...

زک:آیسان؟آیسان ازت خواهش میکنم چشماتو باز کن....آیسان...؟

در همین حال دکتر با دوتا پرستار اومدن تو...یکی از پرستارا زک رو از اتاق بیرون کرد ولی

زک مقاومت میکرد...جاستین زکو دید واونو از اتاق دورش کرد...

زک:جاستین...اون داره میمیره جاستین....

جاستین سعی میکرد آرومش کنه:نگران نباش پسر...دکترا هرکاری که بتونن

انجام میدن...

_ولی اگر اون...

_هیس...چیزی نمیشه...انقدر بد فکر نکن...

اتاق سحر

مدتی بینشون سکوت برقرار بود تا اینکه لیام سکوتو شکست و گفت:واقعا...برای اون

موضوع...خیلی متاسفم..معذرت میخوام...ولی تا یه حدی هم تقصیر تو هم بود...باید

بهم میگفتی که....

سحر:لیام....لطفا تمومش کن...

_باشه...باشه...ببخشید...

 صدای در اومد...لیام پاشد تا درو باز کرد...

دنییل:سلام لیام...

لیام:به به...دنییل...میبینم بهتری!

دنییل لیامو بغل کرد و گفت:همشو مدیون تو هستم!!...اگر تو نبودی الان زنده نبودم...

لیام لپاش سرخ شد و گفت:کار خاصی نکردم!وظیفه بود...

دنییل به سحر نگاهی کرد و گفت:خدا بد نده!

سحر یه لبخند ضعیفی تحویلش داد...

_جبران میکنم...بعدا میبینمت...خدافظ!

لیام با لبخند ملیحی گفت:خدافظ!

و درو بست...

سحر:پس بگو...این آثار سوختگی روی دستات و بازوهات بخاطر دنییل خانمه؟

لیام:حسودی نکن...

_لیام اعتراف کن که دوستش داری!اگر من جای اون بودم عمرا نجاتم میدادی!

_ای خدا...من هیچ کسی رو جز تو دوست ندارم...من و تو 2 ساله همو

میشناسیم..ولی با دنییل امسال آشنا شدم...

_و در این مدت کم یک دل نه صد دل عاشقش شدی!!نه؟

_به خاطر خدا بس کن....

و از در رفت بیرون و درو محکم بست...


دیگه سکوت نایل داشت عصبیم میکرد...

با حالت عصبی:نایل؟میشه یه چند کلمه حرف بزنی؟

نایل کتابشو بست:چیزی میخوری؟

رومو اونور کردم و گفتم:صحبت پرمحتوایی بود!...

_خوب چی بگم؟بگو تا بگم!

_کی از این بیمارستان آزاد میشم؟

_همچین یه جوری میگی انگار تو زندانی!

_چنان تفاوتی هم با زندان نداره...

_باشه...صبر کن تا برم بپرسم...

رفت بیرون...همین که یه قدم برداشت چشمش به زک که چشاش خیس اشک بود

افتاد..دوئید طرفش و گفت:حالت خوبه؟چی شده؟

جاستین:آیسان اصلا حالش خوب نیست...

با این حرف زک دوباره گریش گرفت...

_ای بابا!تازه آرومت کرده بودما!...


دکتر:پرستار خیلی زود دستگاه شک رو بزار رو 60!

پرستار:چشم دکتر...

دکتر دستگاه رو روی بدن آیسان زد و با این حرکت آیسان کمی از رختخواب بلند

شد...ولی تغییری نکرد

دکتر:بزار روی 70...

بازم زد ولی اتفاقی نیوفتاد...

پرستار:دکتر فایده ای نداره!

دکتر:نمیشه...این دختر باید برگرده...بزار رو 80...

دستگاه هارو مالش داد و دوباره امتحان کرد...

پرستار:دکتر...فرقی نکرد...

دکتر:90!

_آقای دکتر...

_90!زود باشید...

دکتر دوباره امتحان کرد...

پرستار:دکتر...بیمار برگشت...

دکتر نفس عمیقی کشید و به آیسان گفت:آفرین...دختر باطاقتی هستی...نمیدونم برای

کی موندی...ولی موندی...

زک قلبش داشت میومد تو دهنش....دکتر از اتاق بیرون اومد...

زک دوئید طرفش:دکتر...زندست؟

دکتر:واقعا دختر پرطاقتیه...خوش بختانه برگشت....

زک اصن نمیتونست حرف بزنه...با اشاره گفت میتونه ببینتش؟

دکتر:باشه ولی یه ربع دیگه...الان نمیشه..

زک سرشو تکون داد و نشست...جاستین و نایل رفتن پیشش...

نایل:چی شد؟؟

جاستین:...زندست دیگه؟

زک:عشقم زندست!

نایل:اوف...خداروشکر..

و بعد از چند ثانیه بعد گفت:من برم دکترو پیدا کنم این دختره کچلم کرد...

جاستین:باشه...

بعد رو به زک کرد:بهت گفتم که...امید داشته باش...

بعد از یه ربع زک رفت تو اتاق آیسان تا ببینتش...مامان و بابای من و سحر من

اومدن...در این بین فقط وضعیت مهشید مشخص نبود..هنوز هیچ علائمی ازش دیده

نشده بود...جاستین خودشو خونسرد نشون میداد ولی تو دلش غوغایی بود....


شش ماه بعد

هممون حالمون خیلی خوب بود...بجز مهشید...هنوز تو کما بود...جاستین هم هرچی

میگذشت گوشه گیرتر میشد...

یه روز درحال تمیز کردن اتاقم بودم که سحر بهم زنگ زد

سحر:درسا...باید همین الان ببینمت...

من:باشه...بیا خونه...

_نه..باید بیرون ببینمت.

_خیله خوب...بیا کافه ی همیشگی.

کافه

من:چییییییییی؟دوباره؟؟

سحر:آره...باورم نمیشه...باورم نمیشه...دارم دوباره مادر میشم..............................

dorsa بازدید : 111 یکشنبه 13 مرداد 1392 زمان : 17:03 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط sima در تاریخ 1392/9/20 و 22:54 دقیقه ارسال شده است

عالییییییییییییییییی بود راستی آپ یادت نره

شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
شکلکشکلک
شکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک

این نظر توسط sahar در تاریخ 1392/5/24 و 14:19 دقیقه ارسال شده است

درساخیلی قشنگ و خنده دار بود...دوباره مامان
میشممممممممممم...وای نهههههههههه..

این نظر توسط princess of darkness در تاریخ 1392/5/17 و 23:01 دقیقه ارسال شده است

عالييييييييييييييييييييي بود درسا
اخي سحر مامان كوچو.لو

این نظر توسط Sara در تاریخ 1392/5/16 و 1:40 دقیقه ارسال شده است

Faratar az ale bod...mersiشکلک

این نظر توسط Dorsa در تاریخ 1392/5/14 و 21:31 دقیقه ارسال شده است

جواب آقا حامد:ممنون!شکلک
جواب مینا:مرسی...چشم!
جواب آیس:هه هه..آره..منم سرش خیلی خندیدم...شکلکشکلک
مرسی عزیزممممممممم!شکلکشکلک
پاسخ : مینا:هه هه افرین زود اپ کن

این نظر توسط Ice در تاریخ 1392/5/14 و 19:12 دقیقه ارسال شده است

چيزى ميخورى عالى بود درسا يعنى تركيدم از خنده !!😂😂
خيلى خيلى خيلى … قشنگ بود يعنى شگفت انگيز بود خيلى قشنگ بود
واااى هيجانى شدم نميدونم چى دارم ميگم !!😂😂
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

این نظر توسط مینا در تاریخ 1392/5/14 و 15:48 دقیقه ارسال شده است

خیلی خوب بود مرسی زود اپش کنشکلک

این نظر توسط h.m در تاریخ 1392/5/14 و 10:10 دقیقه ارسال شده است

Ali bOdشکلکشکلک
پاسخ :


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 110
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 232
  • بازدید ماه : 664
  • بازدید سال : 2,998
  • بازدید کلی : 157,897
  • کدهای اختصاصی