close
تبلیغات در اینترنت
 why are you borthering me? قسمت اول
loading...

دنیای داستانها

من یه دخترم.مثل خیلی از دخترای دیگه.توی یک خانواده مرفح بزرگ شدم و از همه نظر تامیینم.پدرم یک بازرگانه..البته این دروغه..پدرمن کاپیتان ریش سیاه هستش..یکی از مخوف تریندزدان دریایی محدوده کارائیپ..کارش حمله به کشتی ها و قلعه هاس وهمچنین جمع اوری غنائم!دلیل اینکه ما دروغ میگیم اینه…

آخرین ارسال های انجمن

why are you borthering me? قسمت اول

من یه دخترم.مثل خیلی از دخترای دیگه.توی یک خانواده مرفح بزرگ شدم و

از همه نظر تامیینم.پدرم یک بازرگانه..البته این دروغه..پدرمن کاپیتان ریش سیاه

هستش..یکی از مخوف تریندزدان دریایی محدوده کارائیپ..کارش حمله به کشتی

ها و قلعه هاس وهمچنین جمع اوری غنائم!دلیل اینکه ما دروغ میگیم اینه که اگه

مردم بفهمن پدرم همون ریش سیاه ظالمه سر به تنمون نمیزارن بمونه!

پدرم روزو شبشو در کشتیش میگذرونه و فکر کنم گاهی اوقات یادش میره که

خانواده ای هم داره!

خب..حدودا دوماهی میشدکه پدرمو ندیده بودم.همین دیروز اومد خونه و قراره 

امروزهم بره.من دیگه از این وضعیت خسته شدم.همش کارتو خونه کارتو مزرعه..

اخرشم شوهرت میدنو میری زن یه بدبخت تر ازخودت میشی.که چی؟..میخوام

بدونم تو این اقیانوسو کشتی چی میگذره که پدر حاضر نیس وقتشو با خانوادش

بگذرونه وهمش تو بند کشتیشه؟تفاوت من با بقیه دخترا هم تو همینه!اکثر دوستام

بیشتر تو بند اینن که امروز قراره چه لباسی بپوشن چه جواهراتی بندازن چندتا 

نامه از پسرای محل دریافت کننو تو چجور مجالسی دعوت بشن.ولی من میخوام

یک دزد دریایی باشم.میخوام یک کشتی داشته باشمو به دورتادور کارائیب سر

بزنم.به کشتی های ضعیف حمله کنم وقدرتمو به رخشون بکشم.به تمام مردا

نشون بدم که اره...زنهاهم از اینکارا بلدن!..ولی این ارزو رو باید باخودم به گور

ببرم!تا الان دوسه بار باپدر صحبت کردمو بهش گفتم.ولی تنها جوابش این بوده

که:تو یک دختری و باید ظرافتهای دخترونه داشته باشی..نه که بین مردای مست

بپلکی!(این تیکه رو طوری بخونین که انگار دارین ادای باباتونو در میارین)

ولی مهم نیس!بالاخره یک روزی از راه میرسه که من سکان یک کشتی رو بدست

میگیرم.


-انه؟...انه پاشو..زودباش امروز کلی کار داریم..تا چندساعت دیگه پدرت قرار

عازم بشه.

-ااااه...باشه..بیدارم..اوووووف...یه روز دیگه!!!!

به سرعت لباسهامو عوض کردمو موهامو شونه کردم.سطل رو برداشتمو به

سمت چاه راهی شدم.ما ساکن شهر هاوانا هستیم.بزرگترین شهر درکل

کارائیپ!ولی من از اینجا خوشم نمیاد.سطل رو پراب کردمو دستو صئرتمو

شستم.برای بار دوم سطلو پر کردمو به داخل خونه برگشتم.مادر داشت

غذاهایی رو برای پدراماده میکرد تا درطول راه بی غذا نمونه..

منم وسایلشو جمعو جور کردم یعنی تفنگا و شمشیراشو تمیز کردمو داخل 

صندوقچه مخصوص گذاشتم.کارم که با وسایلای پدر تموم شد خونه رو جمع 

کردمو به گاو هامون رسیدم.صبحانه خوردمو مشغول شستن ظروف شدم.

بالاخره پدر اومد.رفته بود بندر تا وسایلای بزرگ رو با نظارت خودش داخل کشتیش

بزارن.

منم سریع جلوش سبز شدمو گفتم:برگشتین پدر؟کلاهتون رو بدین به من..

-بیا...اه...دختر خوشگل من چطوره؟

-خوبم پدر..کارا راستو ریس شده یا نه هنوز مونده؟

درحالی که روی مبل لم میداد گفت:کارام تمومه فقط باید یکم استراحت

کنمو ظهر راه بیوفتم

منم کنارش نشستمو گفتم:پدر؟یه کاری بگم برام انجام میدی؟

-بستگی داره چی باشه

-خب..همون چیزی که همیشه میخوام..فقط یه بار بزار با کشتیت سفر کنم..

خواهشا!؟

-نه انه..لطفا دوباره شروع نکن.نمیخوام همون اتفاقی که برای ماری افتاد برای

توهم بیوفته..

حدودا یک سالی میشد که از ناپدید شدن خواهرم میگذره.پدر اونو همراه خودش

برای یک سفر دریایی کوچیک برده بود ولی ناگهان ناپدید شده.میگن دزدیدنش یا

شایدم غرق شده.کسی درست نمیدونه.ولی من انه ام با ماری فرق دارم.

با عصبانیت ایستادمو گفتم:پس حرفت همین بود دیگه؟..باشه..

به اتاقم رفتم تا اون نقشه ای رو که قبلا ریخته بودم اجرا کنم.........

ادامه دارد.......

nedajoon بازدید : 33 یکشنبه 11 خرداد 1393 زمان : 21:45 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 13
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 33
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 155
  • بازدید ماه : 587
  • بازدید سال : 2,921
  • بازدید کلی : 157,820
  • کدهای اختصاصی