close
تبلیغات در اینترنت
 why are you borthering me? قسمت دوم
loading...

دنیای داستانها

چندتا از وسایلی که فکر میکردم به دردم میخوره رو جمع کردمو ریختم تو کیفم.   ازتو جیب کت پدرمم حدود5000سکه کش رفتم.خیلی اروم پنجره اتاقمو باز کردم. کیفمو انداختم پایینو خودمم پریدم بیرون.موقع دویدن دامنم مزاحم بود برای همین تصمیم گرفتم یه لباس راحت تر بخرم.درهمین حین چشمم به مغازه لباس فروشی افتاد.درحالی که ویترین رو تماشا میکردم چشمم به لباس زنانه ای افتاد که دامن چاک دار وچرمی داشت.خیلی هم خوشگل بود ویه خورده لختی بود(همون لباسه که تو عکس اس)داخل رفتمو خریدمش.توی یکی از کوچه پس کوچه ها رفتمو…

آخرین ارسال های انجمن

why are you borthering me? قسمت دوم

چندتا از وسایلی که فکر میکردم به دردم میخوره رو جمع کردمو ریختم تو کیفم.

 

ازتو جیب کت پدرمم حدود5000سکه کش رفتم.خیلی اروم پنجره اتاقمو باز کردم.

کیفمو انداختم پایینو خودمم پریدم بیرون.موقع دویدن دامنم مزاحم بود برای همین

تصمیم گرفتم یه لباس راحت تر بخرم.درهمین حین چشمم به مغازه لباس فروشی

افتاد.درحالی که ویترین رو تماشا میکردم چشمم به لباس زنانه ای افتاد که دامن

چاک دار وچرمی داشت.خیلی هم خوشگل بود ویه خورده لختی بود(همون لباسه

که تو عکس اس)داخل رفتمو خریدمش.توی یکی از کوچه پس کوچه ها رفتمو لباسمو

عوض کردم.اوف عجب تیکه ای شدما!

به سمت بندر راه افتادم.درهمین حال از بین بازارچه شهر عبور کردم تا اگه چیزی 

لازم داشتم بخرم.

یه شمشیر مخفی خریدم.این نوع شمشیر به مچ وصل میشه و مخصوص حملات

مخفیه.این شکلیه:

ولی من اینو برای دفاع از خودم خریدم که هم دیده نشه و هم کاربردی باشه.

بعداز کمی پیاده روی به بندر رسیدم.بین کشتی ها دنبال یکیشون میگشتم که

اسمش جک داو(Jackdaw)هستش.کاپیتانش مرد جوانو جذابیه که اسمش ادوارد

کنویه.همه مردها از اومدن من به بندر تعجب کرده بودن چون هیچ زنی این دوروبرا

نمیاد!

بالاخره جک داو رو پیدا کردم.چقدر کشتی زیباییه!(عکسش تو سرمطلب بود)

معلومه صاحبش خیلی بهش اهمیت میده(منظورم همون ادوارده)

به یکی از کارگرها درحال بردن محموله شکر به داخل کشتی بود گفتم:میتونم

کاپیتان کنوی رو ببینم؟

کمی برندازم کردو گفت:خانوم به این خوشگلی اینجا چیکار میکنه؟

-من برای اون چیزی که تو فکر تو میگذره اینجا نیومدم.اصن میدونی من کیم؟

-هه..یکی از همون اشولاش هایی که بغل کاباره ها پیدا میشن

-حرف دهنتو بفهم..من دختر کاپیتان ریش سیاه ام.اگه بفهمه با تک دخترش 

اینطوری حرف زدی کلت بالای عرشس!

خیلی تعجب کرد!کم مونده بود جلوم زانو بزنه!..کیسه های شکر رو کنار گذاشتو

گفت:کاپیتان کنوی اینطرف هستن..

و وارد کشتی شد.منم دنبالش رفتم.همون وسط ایستادو بالا رو نگاه میکرد.دستمو

جلوی صورتش تکون دادمو گفتم:هی!من با کاپیتان کار دارم نه مرغای تو اسمون..

-کاپیتان عادت ندارن تو دفترشون بمونن و معمولا بالای دکل هائن..

پس چه کاپیتان سرزنده ایه!چون کمتر کاپیتانی میاد دکل های کشتیشو خودش 

چک کنه!

بعداز مدت کوتاهی فریاد زد:کاپیتان!مهمون داریم..مهمون ویژه!

درحالی که همچنان دنبال ادوارد میگشتم از بالای دکل پریدو درست روبه روم

سبز شد!منم که نزدیک بود سکته کنم گفتم:وااااای...ترسوندیم

ادوارد:خیلی عذر میخوام..بعدرو به اون یارو:مایک چندبار بهت بگم از مهمونامون

پذیرایی کن!(خو چی پذیرایی کنه؟چای و شیرینی؟مگه عیده؟)

مایک یاهمون یارو:چشم قربان..      ورفت تا به کارش برسه.

ادوارد:خب بامن کاری داشتین؟

-اوه..بله..حتما منو نشناختین نه؟

چهرش به حالت تفکر دراومد و بعداز مدت کوتاهی گفت:دختر کاپیتان ریش سیاه؟

-کاملا درست..از کجا فهمیدین؟

-خب کارگرای من به هیچکس بجز پدرشما احترام نمیزارن وحتما مایک وقتی این

موضوع رو فهمیده شمارو وارد کشتی کرده..

-دقیقا

-خب امرتون؟

-میگم.فقط میشه خصوصی صحبت کنیم؟

-البته   وبعد منو بسمت اتاقش راهنمایی کرد.اتاقش پربود از صندوقچه های پرپول

نقشه ها مختلف کت های چرمی که سرجالباسی اویزون بودن ویه میز بزرگ

که پشتش صندلی بزرگی قرار داشت که محل نشستن خودش بود.کلهوم اتاق

خیلی شلوغی بود.   ادوارد روی صندلیش نشستو اشاره کرد صحبت کنم.

گفتم:خب اقای کنوی.....

-منو ادوارد صدا کن..

-باشه...ادوارد...من خیلی دوسدارم که با کشتی سفر کنمو توش زندگی کنم

ولی پدرم اجازه نمیده..منم بخاطر ارزوم از خونه فرار کردم.حالا میخوام بدونم

شما میتونین منو تو کشتیتون راه بدین؟هرکاری ازم بربیاد انجام میدم....

ادوارد که نزدیک بود هنگ کنه گفت:اما...پدرتون...اگه بفهمه سرم بالای عرشس!

-نگران اون نباشین..بهتون قول میدم نمیفهمه..

-خب.......حالا بگو چرا منو برای اینکار انتخاب کردی؟

-ام...پدر معمولا از سفرها وجنگهایی که همراه شما داشته تعریف میکرد وهمش

میگفت که چقدر شما ادم خوبی هستین.خب کسی که از نظر پدر بدعنق من ادم

خوبی باشه احتمالا یکی از فرشته هاس!

خنده ای کردو گفت:خیله خب...فقط یه چیز میمونه...و اون اینه که باید قوانینی

رو رعایت کنی...

-و اونها چین؟

ادامه دارد..........

nedajoon بازدید : 45 یکشنبه 11 خرداد 1393 زمان : 21:47 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 12
  • آی پی دیروز : 36
  • بازدید امروز : 48
  • باردید دیروز : 65
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 295
  • بازدید ماه : 1,005
  • بازدید سال : 4,682
  • بازدید کلی : 159,581
  • کدهای اختصاصی