close
تبلیغات در اینترنت
 why are you borthering me? قسمت سوم
loading...

دنیای داستانها

ادوارد:1با کارگرا زیاد گرم نگیر2شبها تو جمع های مردونه سعی کن زیاد حظور    نداشته باشی3حق نداری مست کنی4اگه بفهمم با کسی رابطه داری درجا  از کشتی بیرونت میکنم...حالا خوددانی -چشم...بهشون عمل میکنم..قول...فقط یه چیزی...جای خوابم کجاس؟ -یه تخت دوطبقه در انتهای سالن پایین هست که روی…

آخرین ارسال های انجمن

why are you borthering me? قسمت سوم

ادوارد:1با کارگرا زیاد گرم نگیر2شبها تو جمع های مردونه سعی کن زیاد حظور 

 

نداشته باشی3حق نداری مست کنی4اگه بفهمم با کسی رابطه داری درجا 

از کشتی بیرونت میکنم...حالا خوددانی

-چشم...بهشون عمل میکنم..قول...فقط یه چیزی...جای خوابم کجاس؟

-یه تخت دوطبقه در انتهای سالن پایین هست که روی تخت پایینی کسی

نمیخوابه...بالاییه هم یه پسر تازه وارده که زیاد به کسی کار نداره..پسر

خوبیه و با نمکه...     چشمکی زدو ادامه داد:توی اون فازا هم نیس...

یکم خودمو جمعو جور کردمو گفتم:خیله خب دیگه...خودم باهاش اشنا 

میشم...

نگاه عمیقی بهم انداختو دربو باز کرد که از اتاقش برم بیرون.خب منم رفتم

بیرون.خودشم پشت سرم اومد.همون وسط ایستاده بودیم که داد زد:کندو

...بیا کارت دارم...

در همین حین پسر سیاه پوستی که قد بلندو هیکل ورزیده ای داشت جلو

اومد و گفت:هان؟

-ببین ایشون...(اشاره به من)..امممممم...

من:اسمم انه اس..

ادوارد:اهان..انه...اره ایشون انه هستن دختر کاپیتان ریش سیاه..قراره از این

به بعد تو کشتی ما باشه..به همه معرفیش کن و تختشو نشون بده..تختش

جای همون تازه واردس!

کندو:ولی...ادوارد...

-حرف نباشه..تصمیمش با من بوده مسئولیتشم با منه..فقط نکات لازمو درموردش

به بچه ها بگو که یه وخ فکر نکنن چون دختره میتونن هرکار خواستن باهاش بکنن!

-خیله خب..باشه    بعد باصدای بلند همه خدمه هارو دورمون جمع کردو گفت:

ایشون انه بانی(bonny فامیلیشه)هستنو از این به بعد تو کشتی ما قراره بمونن..

هرکسی بهش بی احترامی کنه خودش میدونه چه بلایی سرش میاد..هرکسی

هم که حدخودشو ندونه و مزاحمت ایجاد کنه سرش رو عرشس!حالا برین سر

کاراتون!      بعد روبه من گفت:دنبالم بیا..باید محل خوابتو نشونت بدم..

منم دنبالش راه افتادم.از کف کشتی دربی رو که مثل درب انباری بود باز کرد و

از پله هایی که به پایین منتهی میشدن پایین رفت.

به محل خواب و غذاخوری کارگرها رسیده بودیم.در وسط محل غذا و شراب خوری

بود و میزهایی در اطرافش چیده شده بود.از اونجا راهرویی ادامه داشت که به

سالن بزرگتری متصل میشد.دراونجا تخت های دوطبقه قرار داشتن وبطری های

ویسکی روی زمین قل میخوردن.کندو تختی رو که گوشه سالن بود نشون دادو

گفت:اون تخت توئه...باید پایین بخوابی..    بعد چندتا ملافه سمتم پرتاب کردو 

گفت:شاید لازمت بشه...  

-خودم میدونم کجا باید بخوابم...بعدشم رو رفتارت با یک خانوم بیشتر کار کن..

پوز خندی زدو سرشو به نشانه تاسف چندبار تکون دادو از اونجا خارج شد.

منم اون ملافه هارو باز کردمو نگاهی بهشون انداختم..ظاهرش که خیلی 

کثیف بود!واسه همین با راهنمایی کندو رفتم به رختکنو اونارو شستم..

بعدش هم اونارو جایی گذاشتم تا خشک بشن..

بعداز اون هم یکم دورو بر تختمو مرتب کردمو شروع به جمع کردن اون بطریا

کردم.درهمین حین صدای ادوارد رو شنیدم که میگفت:لنگرو بکشین.. 

بادبان های دکل جلویی رو راه بندازین..میخوایم بریم ناساو(Nassau)

با خودم داشتم فکر میکردم که چقدر زود داره راه میوفته..ولی بعد به این نتیجه

رسیدم که اینجوری بهتره..چون اگه پدر منو این دورو برا یا روی کشتی میدید

بیچاره بودم!

چون تا بحال حرکت کشتی رو ندیده بودم خیلی سریع به روی عرشه رفتمو

مشغول تماشای کارگرا شدم که داشتن از دکل ها بالا میرفتنو بادبان هارو

باز میکردن............محو تماشای شهر شده بودم...نمیدونستم که از دور 

چقدر زیباس!....دیگه به دورو برم توجهی نداشتمو به هاوانا که هر لحظه ازش 

دورتر میشدیم نگاه میکردم که ناگهان صدای ادوارد منو به خودم اورد:کجایی؟

هووووووو؟

-بله؟کاریم داشتی؟

-اوهوم.از الان شماهم باید مثل بقیه کار کنی.چون دلم نمیخواد بین کارگرام

فرق بزارم..

-ولی منکه کارگرت نیستم..

سرشو کمی نزدیک کرد و دستاشو پشتش قفل کردو درحالی که چشماشو

ریز کرده بود گفت:تو کشتی من زندگی میکنی پس هستی...واست دوتا

کار دارم..[رضایت]میتونی به رونالد تو اشپزی غذاهای بچه ها(همون کارگرا)

کمک کنی..یا کشتی رو تمییز کنی مثل اون دوتا...

دیدم به دوتا از کارگرا داره اشاره میکنه که روی زمین نشستنو کنارشون یه سطل

ابه و با یه تیکه پارچه دارن کف کشتیو میشورن![عصبانی]

گفتم:کار از این مزخرف تر نبود؟

-چرا هس..باید بری جلبکای پایین کشتیو بکنی..اینم بگم اونا خیلی لزج ان!

-ایییییییییییییییی...حالم بد شد![مریض]

-اره دیگه..زندگی تو کشتی اینطوریه دیگه..خخخخخ

-رو اب بخندی..اه...اصن تمییز کردن کشتیو ترجیح میدم(چون از اشپزی اسون

تره!)

-خیله خب...   بعد سوتی زدو گفت:هی ادام...بیا اینجا!!!!!!

در اطلاع ثانوی ادامه دارد.......

nedajoon بازدید : 41 یکشنبه 11 خرداد 1393 زمان : 21:48 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 5
  • آی پی دیروز : 14
  • بازدید امروز : 12
  • باردید دیروز : 26
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 38
  • بازدید ماه : 681
  • بازدید سال : 7,129
  • بازدید کلی : 165,805
  • کدهای اختصاصی