close
تبلیغات در اینترنت
 why are you borthering me? قسمت پنجم
loading...

دنیای داستانها

در حالی که با ناخنم روی میز رو خراش میدادم به اینکه چرا ادام خواسته بیام   بار فکر میکردم..نکنه بخواد ازم سوءاستفاده کنه؟....نه بابا ادم این کارا نیس.. بعدشم ادوارد میکشش اگه بفهمه....نکنه میخواد اسکلم کنه و الکی بگه تو دنبالمیو باهام قرار گذاشتی تا از کشتی اخراج شم!!...نه بابا فکر نکنم..خب مثلا الان بیاد میخواد چیکار کنه؟..بترسونتم؟عمرا بترسم! ادام:پخ!  من:جییییییییییییییییییییییییییغ.. - هیییییییییییییییش بابا چرا جیغ میزنی؟ -وای خدا مرگت بده ترسوندیم(مثلا میگفت من نمیترسم!) -خخخخخ -…

آخرین ارسال های انجمن

why are you borthering me? قسمت پنجم

در حالی که با ناخنم روی میز رو خراش میدادم به اینکه چرا ادام خواسته بیام

 

بار فکر میکردم..نکنه بخواد ازم سوءاستفاده کنه؟....نه بابا ادم این کارا نیس..

بعدشم ادوارد میکشش اگه بفهمه....نکنه میخواد اسکلم کنه و الکی بگه تو

دنبالمیو باهام قرار گذاشتی تا از کشتی اخراج شم!!...نه بابا فکر نکنم..خب

مثلا الان بیاد میخواد چیکار کنه؟..بترسونتم؟عمرا بترسم!

ادام:پخ!  من:جییییییییییییییییییییییییییغ..

- هیییییییییییییییش بابا چرا جیغ میزنی؟

-وای خدا مرگت بده ترسوندیم(مثلا میگفت من نمیترسم!)

-خخخخخ

- رو اب بخندی

-میخوای برم رو اب بخندم؟!!

-ای بابا حوصلمو سر نبر فرمایشتو بگو..

-خب... نمیدونم چجوری بگم!!

نکنه میخواد ابراز علاقه کنه؟اخ جووون..یکی عاشقم شده!هووورااا(نگفتم ترشیدس!)

من:خب بگو چته؟!

-با ادب باش..این چه طرز صحبت کردن با یه اقای جذابو با شخصیته؟

من با طعنه:اوه اوه اوه..چه خوش اشتها!مواظب باش یوخ نپره تو گلوت!

-از بحث اصلی منحرفم نکن..

-خیله خو باو..بوگو چیکارم داری؟

باطعنه:چه زودم زبون لاتی یاد گرفته!!!!

-لات هفت جدته..دهاتی امریکایی..!!

-هووووووووووی..به ملیتم توهین نکن که بد بلایی سرت میادها!!

-مثلا میخوای چه غلطی بکنی؟

کمی چشاشو ریز کرد و موذیانه خندید وبا بدجنسی گفت:میبینی پرنسس لات!

وراه افتاد به سمت اشپزخونه..اشپزخونه محیطی کثیف و پراز حشره بود..

دیوار هایی که جلبک بسته بود و در بعضی گوشه ها خزه سبز شده بود!

(فکر کن!تو کشتی گیاه سبز شه!)

تنها چیز زیبایی که داشت زاویه تابش ماه به داخل بود که از طریق نور گیر ها

نورش به داخل هدایت میشد!!!!

کمی که جلوتر رفتیم بشکه های عظیم ش.راب دیده میشد که منبع ش.راب 

کارگرا بود..محیطش کاملا تاریک بودو تنها به وسیله یک نور گیر کوچک و یک فانوس

که در حال خاموش شدن بود روشن میشد..اونم خیلی کم!!!

در کنار یکی از بشکه ها تشتی بود که روی سطح ابش پر از تکه های غذا بود..

ادام به بشکه مجاور تشت ایستاده تکیه داد و گفت:بفرمایین دوشیزه بانی(bonny)

-کجا تشریف ببرم؟توی اون تشت لجن؟

-نه خانوم کنارش بشین..

-ولی..

چهارپایه ای رو به سمتم هل دادو گفت:بشین!!

نشستمو اخم کردم.درحالی که به قسمت تاریک اتاق میرفت گفت:چیه؟چرا

اخم کردی؟تازه باید خوشحال هم باشی چنین لطفی بهت میکنم خانوم ظرفشور!


چی ظرفشور؟حالا فهمیدم قصدش چی بوده!!!! اون میخواد من ظرفای امشبو

بشورم!!!

با خودش چی فکر کرده؟وای..نکنه اصن..بلایی سرم بیاره؟اینجا که تاریکه و من

تنهام!!! خداروشکر حداقل شمشیرم همرامه..

دیدم سرو صداش نمیاد..کمی شک کردم که داره چه غلطی میکنه..شمشیرمو

دراوردمو اون فانوسه رو برداشتم و دنبالش راه افتادم..همون سمتی که رفته بود..

همینطور که داشتم میرفتم دیدم به دیوار رسیدم و دیگه راهی نبود..اومدم برگردم.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

-پخ!

-جییییییییییییییییییغ!اخه من به تو چی

بگم؟چرا انقدر منو میترسونی؟

-خو دلم میخواد

-میخوام صدسال سیاه دلت نخواد..عوضی

-خودتی

-اه..انقدر جواب نده

-مگه تو بزرگترمی که بهم دستور میدی؟

-اصن تو چند سالته که انقدر بزرگتر کوچیکتر میکنی؟

-26..تو چی؟

-17

-ببین من 9 سال ازت بزرگترم..پس باید بهم احترام بزاری

-بابابزرگ

-چیزی گفتی؟

-اره

-چی؟

داد زدم:بابا بزرررررررررررررررررررگ!!!!!

-شنیدم باو..شنیدم..کر که نیستم انقدر داد میزنی

-گفتم شاید باشی

یه شی سنگین که روی زمین بودکه روش با پارچه ای پوشونده شده بود رو به 

سختی برداشتو به سمت محل تشت برگشت..منم رفتم دنبالش...

اون شی رو کنار تشت گذاشت و شروع کرد به مالوندن دستاش..

فکر کنم خیلی سنگین بوده!

ادام:بشین کنار تشت..

-مثلا چرا؟

-قراره اینارو بشوری...      وبعد پارچه ای که روی اون شی بود رو کنار زد..

کوهی از ظرف کثیف روی هم انباشته شده بود!پروردگارا یعنی من باید اینارو

بشورم؟

به زبون اسالتیم(اسپانیایی)گفتم:Me estás tomando el pelo?

-ها؟

-میگم داری شوخی میکنی؟

-نه جدی جدیم..حالا تا من برمیگردم باید اینارو شسته باشی..بابای..

رفتو فانوسو باخودش برد...وقتی از درب خارج شد اونو پشت سرش بست و به وضوح

شنیدم که قفلشم کرد!!!!

اینجا کاملا تاریک بود و چون سکوت برقرار بود ترسناکتر هم شده بود..درواقع جز صدای

چوبهای گشتی که قریژ قریژ صدا میدادن وصدای امواج اب هیچ چیزی نمیشنیدم..

تنها نوری که اونجارو روشن میکرد نور مهتاب بود که از طریق نور گیر به داخل 

میتابید..

خدای من..!یعنی این همه ظرف رو باید بشورم؟پس تا صبح باید بیدار باشم!


اشعه های نور خورشید که تازه طلوع کرده بود به داخل راه پیدا کرده بود و

اتاق یکم بیشتر روشن شده بود..کار شستن ظرفا با اون اب کثیف تازه تموم

شده بود و از ادام خان هیچ خبری نبود..درب هم هنوز قفل بود..برای همین به

یکی از بشکه ها تکیه دادم و چشمامو روی هم گذاشتم تا کمی استراحت

کنم.....

ادامه دارد...البته اگه نظر بدین!!!

nedajoon بازدید : 146 یکشنبه 11 خرداد 1393 زمان : 21:51 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 25
  • آی پی دیروز : 24
  • بازدید امروز : 56
  • باردید دیروز : 59
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 115
  • بازدید ماه : 1,626
  • بازدید سال : 6,788
  • بازدید کلی : 161,687
  • کدهای اختصاصی