close
تبلیغات در اینترنت
 قدمهای مرده قسمت17
loading...

دنیای داستانها

هرسه بااحتیاط واردیه ساختمون شدن...کریس:آزمایشگاه پشت این سنگره ولی اون مسلسل لعنتی اون بالاسوبایدخیلی مراقب باشیم.... لیان:خب حواسشوپرت میکنیم...کریس:فایده نداره بوی خون همشونوکشونده این طرف...من:بالاخره که مجبوریم بریم پشت اون خرابه هاسنگرمیگیریم..... هرسه حرکت کردیم تیربارشروع…

آخرین ارسال های انجمن

قدمهای مرده قسمت17

هرسه بااحتیاط واردیه ساختمون شدن...کریس:آزمایشگاه پشت این سنگره ولی اون مسلسل لعنتی اون بالاسوبایدخیلی مراقب باشیم....

لیان:خب حواسشوپرت میکنیم...کریس:فایده نداره بوی خون همشونوکشونده این طرف...من:بالاخره که مجبوریم بریم پشت اون خرابه هاسنگرمیگیریم..... هرسه حرکت کردیم تیربارشروع به شلیک کرد...

لیان دویدجلودراین لحظه کروزه یقه لیانوگرفتومیخواست بزنتش...کریس ازپشت زدش....ماروبه رگبارگرفته بودن....صدای مهیبی میومداون صدای اره برقی بودکه رفمون میومد...

من خیلی ترسیده بودم....کریس:هی آندرابرواونطرف...من دویدم یه طرف دیگه....لیان باکروزه درگیربود....کروزه لیانوزمین زدومیخواست خنجرشوفروکنه توگردنش...من به خنجرش شلیک کردم باهم درگرشدیم....

راین فرصت کریس نارنجکی پرتاب کردوتیرباروخلاص رد....صدای شلیک خوابید....اون اره برقی بطرف مامیومد...منوکریس باکروزه درگیربویم...

سرعت زیادی داشت...لیان بزوراون اره برقیوشکوندواون غول بیشاخودموازبین برد.....کروزه بامشتی منوکنارزدوبامشت دیگه کریسو...دستشوروسرکریس گذاشت...

کریس بلندشد...من کنارش رفتم...بطرفم برگشت باچشمای قرمزوآتشین...دستاشودورگلوم گذاشتومنوبلندکرد...من:کریس این منم اندرا....لیان ازدوردویدویه مشت به صورتش زدومنوکشیدکنار....لیان:آندراازاون دورشو....

کروزه:خوبه این سرتونوگرم میکنه من کارای مهمتری دارم....کروزه رفت..کریس ازخودبیخودبود....

بامشتی لیانوپرت کردعقب...من لیانوبلندکردم اون روسرمون بود...لیانوهل دادومنوگرفت...میخواست گردنموگازبگیره که....لیان یه آمپول بهش زدومنوکشیدعقب...

کریس کمی سرشوگرفتوروی زمین زانوزد...بعدسرشوتکون دادوگفت:آهههه لیان اون منوبه کارگرفته بود...لعنتی....لیان اونوبلندکردوگفت بایدعجله کنیم....

مامسیری که کروزه میرفتودنبال کردیم چون ردیاب لیان عالی کارمیکرد....احساس بدی داشتم احساس اینکه راه برگشتی نداریم....وارداتاقی شدیم...من:من حس بدی دارم....

_ولی من حس خوبی دارم...لیان:سدلر...توهنوززنده ای؟...سدلر:خب میبینم به اینجارسیدین..ولی اینجاآخرکاره بچه ها....کریس آهسته گفت:آندراتوبروودستگاهوپیداکن....مااینجاخورده حساب داریم....

randy بازدید : 63 جمعه 6 ارديبهشت 1392 زمان : 18:32 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
در این سایت فقط و فقط داستان اپ خواهد شد! داستان ها تو رو اپ کنید تا بچه ها بخونن! این سایت برای وبلاگ داستان های هالیوودی میباشد و مدير اين سايت آوا ست! براي خوندن داستان هاي من به داستانهاي هاليوودي بيايد! سعی کنید داستان هاتون بیشتر درباره هالیوودی ها باشه! هدف از تاسيس این وبلاگ اینکه همه به توانایی هایی های خودشون در زمینه نویسندگی پی ببرن! و به راحتی بتونید داستان ها خودتون رو به نمایش بگذارید! لطفا داستان هاتون رو اپ کنید!
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدوم کاربر داستان های زیبا تری مینویسد!؟






    نظرتون درباره وبمون چیست؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 486
  • کل نظرات : 2624
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 84
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 145
  • باردید دیروز : 30
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 267
  • بازدید ماه : 699
  • بازدید سال : 3,033
  • بازدید کلی : 157,932
  • کدهای اختصاصی